برگرفته از سایت استانی ( بوشهر)

در رابطه با حسينيه حاج غلامحسين كه در ميان محله لگاتيا (سنگی) در شهر بوشهر قرار دارد و متعلق به خانواده گچي هاست و مدت ها در حال ركود بود هيچكس به آن توجهي نداشت ما بچه هاي محل تصميم به راه اندازي آن گرفتيم و اينكار را هم انجام داديم. در محل پولي جمع آوري كرديم و در ماه مبارك رمضان مراسم مقابله قرآن و دعا در ماه محرم و صفر روضه و سينه زني انجام مي شد تا روضه خوان داشتيم كه از راه دور پاي پياده و در تاريكي خود را به حسينيه ميرساندند، يكي از روضه خوانها ملاحسين بود كه از محله برازجاني ها مي آمد او يك چراغ دريايي كوچك نفت سوز براي روشنايي در كوچه ها در دست داشت. روضه خواني آنچناني نبود، مسائلي از قديم در رابطه با امامان از اجدادشان آموخته بود و در شهر مغازه اي داشت كه روزها به كار گن گوگري مشغول و از اين راه امرار معاش مي كرد. متدين و با ايمان بود. مردم ظروف چيني شكسته پهلويش مي آوردند وي با فوت و فني كه در قديم آموخته بود آنها را به هم مي چسبانيد و بصورت اوليه و خيلي محكم تر در مي آورد و خيلي هم عمر مي كرد در موقعي كه كارش تمام مي شد كتاب هاي روضه مطالعه مي كرد. دور و برش هميشه شلوغ بود. روضه خواني هم در شب انجام مي داد. البته نه همه جا براي ما بچه ها خوب بود. روضه خوان ديگرمان ملا محد زنگويي بود كه از كوي شكري مي آمد. . بخوبي ياد دارم شبي از شب ها كه ملا محد بر منبر قرار گرفت و شروع به خواندن روضه كرد. اين شعر كه روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست تا آنجا رسيد كه بر بال عقاب آمد آن تير جگر سوز، يك زار مهدي داشتيم كه منزلش پهلوي حسينيه بود خدا رحمتش كند هر شب به حسينيه مي آمد و پاي منبر مي نشست بي سواد و خيلي ساده دل بود، گوشش هم سنگين بود شروع كرد دو دستي به سر و صورت خودش زدن و گريه كردن و «كربون (قربون) بال عكاب (عقاب) واوم (برم)» هر كاري مي كرديم ساكت نمي شد. فكر مي كرد عقاب يكي از اصحاب و انصار امامان مي باشد. با هزار بدبختي او را ساكت كرديم و به او فهمانديم كه عقاب پرنده اي است كه در آسمان پرواز مي كند.

مسئله ساختن آش

شب 28 صفر بود وقتي مردم متوجه شدند كه ما قصد ساختن آش داريم هر كس به نوبه ي خودش ما را در اين امر ياري مي كردند. يكي گوشت مي فرستاد، يكي لوبيا مي داد، يكي پول مي داد و خلاصه امكانات آش فراهم مي شد. دو تا ديگ بزرگ بار گذاشته شد در منزل علي گچي زاده كه قبله حسينيه قرار داشت، حياط بسيار بزرگي بود كه هنوز هم بايد باشدش. هر ديگ 4 تا 5 نفر مي بايست محافظ داشته باشد چون نبايد غافل شوي و بايد مرتب لت بزني. لت يعني به هم زدن تا ديگ ته نشين نشه و متعلقات را بايد به موقع وارد ديگ كني خيلي هوشيارانه بايد كار كرد تا بد از آب در نيايد. تعدادي از بچه ها با بزرگان مسجد حاج محمد علي طبق سنوات گذشته با ماشين كمپرسي حاج محسين قیصی زاده به جفره عليباش جهت سينه زني رفته بودند. دو سه نفر پاي ديگ ها مانديم كه كارمان خيلي دشوار بود تا صبح كه همه كارها تمام شد ديدم مرحوم عبدالمحمد زنگويي با يك ديگ كه 4 تا 5 كيلو آش مي گرفت آمد گفتم آقا ديشب تا صبح كجا تشريف داشتند كه حالا براي بردن آش پيدا شدند؟ دم و گفتمان بالا گرفت. گفتم ديگ هاي آشي فقط براي بچه هاي سينه زن مي باشد و كسي حق بردن منزل ندارد. گفت من مي برم مي خواهم ببينم تو چكار مي كني. سر و صداي لفظي مان بالا گرفت وقتي كه ديگش آورد كنار ديگ بزرگ زدم پشت دستش كه ديگش رفت ته ديگ آشي. يكي از دوستان متوجه شد كه ما حرفمان شده پا در مياني كرد و به غائله خاتمه داد. خلاصه آش ها را در سيني هاي بزرگ جا داديم تا خنك شود براي سينه زنان و اضافي را فرستاديم به منازلي كه در اين كار به ما كمك كرده بودند. ديگ زنگويي هم پيدا شد به او هم داديم. بعد از ما بچه هاي حسينيه توسط مرحوم احمد فقيه كه از جفره عليباش در محل ساكن شده بود اداره ميشد و دنباله كار ما بچه ها در اين حسينيه ادامه داد. در ماه رمضان مقابله و در ماه محرم و صفر روضه خواني و سينه زني داشت و اين كار تا مدت ها كه در قيد حيات بودند انجام مي شد بعد از فوتش مجددا حسينيه به دست خانواده گچي ها افتاد و تعميراتي در آن انجام شد و نام آن به حسينيه ابا عبداله الحسين تغيير دادند و مراسم فاتحه اي كه در مسجد حاج محمد علي برگزار مي شد مراسم زنانه اش هم در اين حسينيه انجام مي شد.

ما بچه هاي محل اينقدر با هم دوست و صميمي بوديم كه شب ها كمتر به منزل مي رفتيم محوطه بازي بود در قسمت جنوبي منزل حاج ابول پور نجفي كه به آن «ناكه» مي گفتند. شب ها مرتب در ناكه دور هم جمع بوديم. زن، مرد، بچه ها برادروار با هم مي گفتيم و مي خنديديم و اغلب شبها، شبمان را در ناكه بر روي خاك هاي نرم و خنك به صبح میرسانديم. چه زود گذشت آن ايام يادش بخير شب هاي مهتابي كه مي شد بعد از صرف شام از منزل بيرون مي آمديم چند نفر مي شديم در كوچه ها و خانه هايي كه قبلا سراغ داشتيم بچه هاي هم سن و سالمان هستند اين آواز سر مي داديم و آنان را براي انجام بازي هاي محلي فرا مي خوانديم «چي چي سنگ ترازي بچه ها شوم (شام) بخوريد بيايد به بازي». آنان كه آمادگي داشتند به ما مي پيوستند و نفرات زياد مي شد وقتيكه نفراتمان تكميل مي شد در ناكه قرار مي گرفتيم و شروع به بازي هاي محلي از قبيل خرمن چن من، خاتم بازي، شن داز بازي كه با قوطي كبريتي و چوب سبز نخل هم مي شد، مي كرديم. اين بازي ها مخصوص شب هاي مهتابي بود. وقتي كه خسته مي شديم و خوابمان مي گرفت همانجا روي خاك هاي نرم و خنك مي خوابيديم و گاهي با سر و صدايمان سبب سلب آرامش همسايه ها كه مي شديم و حاج ابول و ميشتي كرم از منزل بيرون مي آمدند و با ما سر و صدا مي كردند که مگه شما خونه و زندگي نداريد؟ چرا اين همه اذيت مي كنيد و مانع استراحت ما مي شويد؟

افسوس كه زود گذشت. همه تفريحمان همين بود و دلخوش بوديم كه دور هم جمع هستيم مثل حالا اين همه امكانات نبود.