نقل خاطره
نوشته ای از آقای مهدی روشن روان برگرفته از وبلاگ بچه های دانشسرای آبپخش با یک مورد تصرف
توضیح : ممکن است لحن این مطلب موجب ناراحتی بعضی از دوستان بشودکه نامی از آنها برده شده است.پیشاپیش از همه عذرخواهی می کنم. قصد توهین در کار نبوده و صرفاْ بخاطر حفظ فضای بی پیرایه و صمیمی آن زمان از این القاب استفاده شده است.
كنار سه راهي ديلم جوي نزديك ميني بوس لكنته اش ايستاده بود و صدا مي زد ؛ گناوه ! گناوه حركت ! شرجي اواخر شهريورماه طاقت آدم را طاق مي كرد . روي همه چيز را لايه اي از نم پوشانده ، و چسبناكي تن ، حوصله ي گپ و گفتي براي كسي باقي نگذاشته بود .
ما سه نفر سوار ميني بوس شديم .بوي تند گازوئيل دل آدم را آشوب مي كرد . جوش هاي احمد راستگو - كه بعدها اسم او را الكساندر جوشي گذاشتيم – بر اثر گرما قرمزتر و موهايش وزوزي تر شده بود . كوتاه كردن بوته هاي خاراشتري كه به جاي مو روي كله ي احمد سبز مي شد ، براي آرايشگرها مصيبت عظمايي بود . حسين فرزين ( جوكار سابق) تي شرت آستين بلندي مربوط به دوران انقلاب پوشيده بود ، كه روي آن نقش يك دست با اسلحه ديده مي شد.
ميني بوس با سرو صداي زيادي به راه افتاد . پرده هاي چرك را كنار زديم تا منظره ي بيرون را ببينيم . هنوز هم بعد از اين همه سال هر گاه چشمم به پارچه ي ساتن مي افتد . بوي گازوئيل ، گرما و حالت تهوع ميني بوس نارنجي و قراضه ي تاته و جوي برايم تداعي مي شود . از بويرات كه رد شديم ، جوي توي آينه روبرو نگاهي كرد و گفت : "يك نفر بي زحمت كرايه جمع كند . " هميشه در اين جور مواقع مسافرها خودشان را به نشنيدن مي زدند . چونكه نمي شد توي ميني بوس صاف ايستاد و مجبور مي شدي براي مدتي با گردن خم كرايه جمع كني . در ضمن راننده ها براي اين كه كرايه ي بيشتري نصيبشان شود چند چهار پايه ي چوبي ، وسط رديف صندلي ها مي گذاشتند ، وتعدادي مسافر اضافي سوار مي كردند . اين مسأله موجب مي شد ، حركت كردن براي كسي كه كرايه جمع مي كرد ، سخت باشد . خصوصاً اگر چند مسافر زن توي ميني بوس بودند و بر اثر تكانهاي ماشين و دست انداز هاي جاده ، بدنش با يكي از مسافرهاي زن برخورد مي كرد . امكان داشت محشر كبرايي برپا شود . مشكل ديگر اين بود كه مسافرها به جاي پنج تومان پول كرايه ، اسكناس هاي ده ، بيست و گاهي پنجاه توماني مي دادند . اغلب كساني كه كرايه جمع مي كردند ، حساب كار از دستشان در می رفت. و آخر سر مبلغي كم مي آوردند . بعضي از راننده ها مثل عمرسعد ، كسري پول را از بخت برگشته اي كه توي رودربايستي كرايه جمع كرده بود ، مي گرفتند .
ميني بوس روبروي ليلتين كه رسيد ، توقف كرد. كنار جاده يك اتاقك كاه گلي ساخته و رويش پرچم سبز ِرنگ و رو رفته اي نصب كرده بودند .بيشتر ِراننده ها آنجا مي ايستادند و صدقه مي دادند. بعدها گاهي كه ميني بوس آنجا توقف مي كرد عباس دهقان – كه توي دانشسرا به موري گندو معروف بود – سوار مي شد. عباس هميشه ماجراي جالبي در مورد وجه تسميه ي ليلتين تعريف مي كرد. مي گفت : در زمانهاي قديم مردي جهانگرد ، دوشب را درآنجا بيتوته مي كند و به همين خاطر اسم آنجا را ليلتين به معناي دو شب مي گذارد. چه داستان تأثيرگذاري. اگر آنجا آبادي بوده ، حتما ً خودش اسم داشته، اگر نبوده و كسي آنجا زندگي نمي كرده، بعد از رفتن مرد ، چگونه اين اسم روي آنجا مانده است؟ البته حالا ديگر سن و سالي از عباس گذشته، گمان نمي كنم هنوز اين جور ماجراهاي بي خود تعريف كند.
خلاصه اينكه به گناوه رسيديم . مدتي معطلي توي گاراژ صفوي و بعد دوباره صداي قارقار ميني بوس و حركت به سوي آبپخش .من هميشه فكر مي كردم ؛ آبپخش منطقه اي بسيار خوش آب و هوا است. چرا كه يا زمستان ها از آنجا عبور كرده بودم، يا شبها. بنابر اين يك تصوير رؤيايي مثل يك بهشت گمشده از آنجا داشتم.فكر مي كنم احمد و حسين هم همين احساس را داشتند. اين نكته برمي گردد به خصلت هاي دروني بشر. از بد حادثه، مدينه هاي فاضله ذهني اش، در واقعيت آن قدر رمانتيك از آب در نمي آيند. تاريخ پر ازاين تضادهاست ، فقط مقياسشان فرق مي كند. از گناوه كه راه افتاديم 65 كيلومتر خيال بافي كردم. گاهي خودم را مثل هنرپيشه هاي سينما تصور مي كردم ، كه با حركتي آهسته ميان نخل ها مي دوم. و كلي از اين فكرها كه نمي دانم روي چه حساب و كتابي توي ذهنم شكل مي گرفتند. غرق در تماشاي اين فيلم هاي ذهني بودم كه ميني بوس به آبپخش رسيد. از ماشين كه پياد شديم تش باد چنان سيلي به گوشمان نواخت كه تمام آن تصويرهاي شيك و رمانتيك از كله ام پريد. اين اولين تمرين جدي براي مواجهه با واقعيت هاي خشن زندگي بود.
مهدی روشن روان