تا قبل از سنه پنجاه بيشتر راه هاي استان بوشهر از نوع راه شوسه درجه سه با کيفيت بسيار پايين و سنگلاخي و صعب العبور بودند، رودخانه هاي بين راه بدون پل ارتباطي و راه عبور از آن ها غير مشخص و اکثرا باتلاقي به طوري که بيشتر اتومبيل ها در وسط رودخانه در گل فرو مي رفتند و ساعت ها صرف بيرون کشيدن آن ها از کف رودخانه مي شد، راه هاي برون مرزي استان به ويژه راه بوشهر به استان فارس بسيار خطرناک و ناصاف و داراي کتل ها و گدارهاي فراوان و حرکت در آن ها کند بود و براي گذر از آن راه ها مهارت فراوان لازم بود تا راننده اي بتواند اتومبيل خود را به سلامت از آن راه ها عبور دهد و خطر دائم جان مسافران را تهديد مي کرد، از زمان شروع کتل ها تا پايان راه هرچه امام و پيغمبر بود خسته مي شدند از بس سلام و صلوات و قسم و نذر و نياز بود که به وسيله مسافران براي سلامتي خود و اتومبيل و آقاي راننده در خواست مي شد اما همين که از کتل ها و راه هاي خطرناک فارغ مي شدند فورا از راننده درخواست مي شد ترانه اي از خوانندگان کوچه و بازار براي رفع خستگي پخش نمايد و انگار نبود چند دقيقه قبل که پشت صندلي ها را سفت و محکم چسبيده بودند و از ترس بيرون پنجره ها را نگاه نمي کردند تا دره هاي عميق و مخوف را نبينند. هيچ کدام از جاده هاي مواصلاتي آسفالت نبود و گرد و غبار امان مسافران را بريده بود و زماني که به مقصد مي رسيدي  تا چند روز تکان خوردن روي دست اندازها را در خواب مي ديدي و با وحشت از خواب مي پريدي و سفر واقعا مشکل و طاقت فرسا بود.
داستان سفر مسافر عزيز ما به ديلم بر مي گردد به سنه 1334 يعني اوج خرابي جاده ها و کمبود وسيله نقليه بخصوص در فصل زمستان با ريزش اولين قطرات باران شل و گل اجازه جابه جائي و مسافرت به هيچ کس نمي داد. وسيله نقليه آن قدر کم بود که روزها بايد منتظر مي ماندي تا به طور اتفاقي وسيله اي پيدا شود و تو را به مقصد برساند و کساني که به محل مأًموريت خود مي رفتند بايد اول مهر تا پايان خرداد سال بعد صبر کنند مگر زماني که اجباري در کار بود و يا ماًموريت فوري پيش مي آمد آن هم بايد چند روزي در کنار جاده بايستد تا شايد اتومبيلي که اکثرا کاميون و يا وانت که آن ها را پيکاب مي خواندند و يا گاهگاهي جيپ ارتشي که براي سرکشي به پاسگاه ها مي آمدند وبا خواهش و تمنا از ديلم تا گناوه و يا از گناوه تا برازجان و شهرهاي ديگر بوشهر که به آن ها بخش مي گفتند رفت و آمد نمايند و يا مأموريت خود را به انجام برسانند.
دي ماه 1334 بود، پدرم مژده آمدن عمو حاجي که پسر خاله او بود و براي ما بسيار عزيز و محترم، به ما داد و گفت قرار است عمو يکي دو روز ديگر به ديلم بيايد. از خوشحالي دقيقه شماري مي کرديم و من هرروز به اميد اين که عمو آمده باشد فاصله مدرسه تا خانه را مي دويدم و اول به در خانه نگاه مي کردم که کفش جديدي از اطاق بيرون مي بينم يا نه تا اين که بعدازظهر روز چهارشنبه در خانه ما به صدا درآمد با شتاب به طرف در رفتم، باز کردم عموي مهربان و بلند قامت ما بود با ساکي و کيسه اي که پر از ليموشيرين تا من را ديد ساک را بر زمين گذاشت و بغلم کرد و مرا سخت در آغوش گرفت. پدرم از داخل حياط پرسيد کي بود؟
گفتم: عمو حاجي! او خودش را سريع به عمو رسانيد و همديگر را غرق بوسه کردند. پدر و عمو گرچه پسر خاله بودند ولي همديگر را کو کا صدا مي زدند، قربان صدقه هاي فراوان رد و بدل شد. عمو را با اقوام به داخل خانه هدايت کرد مادر بزرگم که خاله عمو مي شد و عمو او را ددا صدا مي زد از عمو استقبال جانانه اي همراه با گريه و اشک شوق از ديدن پسر خواهرش نمود و بعد از احوال پرسي مادر از عمو و گرفتن ساک و کيسه از دست او که ما به علت خوشحالي و شادي فراموش کرده بوديم به عمو کمک کنيم و از اين بابت عذرخواهي هم شد، به داخل اتاق رفتيم اتاقي که ما در آن زندگي مي کرديم پنج دري سابق بود که وسط آن را پرده اي نصب کرد، و به دو قسمت اندروني و مجلسي تقسيم شده بود. عمو در قسمت مجلسي نشست و پدرم روبه روي او و مادربزرگ کنار عمو، چاي که  قبلا آماده شده بود سرازير استکان ها شد و بلافاصله وارد دهان و حلقوم حاضرين، پدر از عمو پرسيد ناهار ميل کردي، جواب مثبت بود و يا اين که عمو تعارف کرد و نمي خواست آن وقت روز کسي را به دردسر تهيه غذا بياندازد، بعد از ساعتي پدرم مرا مأمور گرفتن مرغي چاق و چله براي تهيه شام نمود، مرغ را گرفتم و تحويل پدر دادم. شامي مفصل که شامل مرغ شکم گرفته به وسيله پياز و کشمش و گردو و دارچين همراه با پلو و سبزي و خرما و ساير مخلفات بود آماده شد. قبل از اين که سفره پهن شود من آفتابه لگن را براي شست و شوي دست و دهان عمو و پدر آماده کردم، بعد سفره را انداخته بشقاب ها و سبزي و خرما اول و سپس پلو و به دنبال آن مرغ کامل در ظرفي به اندازه سر سفره مهيا شد.
قديم رسم بود اول بايد مهيمان همراه بزرگ صاحب خانه غذا صرف نمايند و بعدا بقيه اهل منزل، آن شب نيز به همان طريق عمل شد، پس از نيم ساعتي که براي ما بچه ها نيم قرن گذشت به علت اين که بوي غذاي تازه و گرم به خصوص محتويات داخل شکم مرغ بريان چنان بي قرارمان کرده بود که از لب و لوچه ما آب سرازير بود و من هر از چند گاهي آهسته از کنار پرده نگاهي به پدر و عمو مي انداختم تا ببينم وضع به چه صورت است تا اين که پدرم مرا صدا زد که آفتابه لگن را جهت شستن مجدد بياورم، فورا اجابت کردم و در حالي که عمو دست هايش را مي شست من نيم نگاهي به داخل سفره انداختم رضايت بخش بود، پس از فراغت از شستن دست عمو و پدر آفتابه لگن را به بيرون اطاق بردم و سريع براي بردن غذاها برگشتم و به همان طريق اول که آورده بودم آن ها را بردم. آخر کار ديس محتوي مرغ، پشت پرده که رسيدم تکه بزرگي از ران باقي مانده را جدا کردم و به داخل دهان چپانيدم مادرم چشم غره اي به من رفت و اخم کرد ولي مادربزرگم خنديد و آهسته گفت چه کار پسرم داري؟ مادر نيز رضايت داد بقيه مرغ ها همراه با ته ديگ برداشته و خوش رنگ داخل سيني ريخت و من و دو خواهر کوچکم، مادر و مادربزرگ شام خورديم، عمو و پدر هم مشغول گوش دادن به اخبار راديويي بودند که پدرم تازه خريده بود و به آن آندريا مي گفتند، شدند.
بعد از شام بساط چاي و منقل پر از آتش در حالي که قوري و کتري دو طرف خرمن آتش قرار گرفته بود در محل مجلسي آماده شد و همگي دور عمو جمع شديم و تا پاسي از شب گفتيم و خنديديم و شاد بوديم. پدر و مادربزرگ دوباره از اهل محل و اقوام و خويشان پرسيدند عمو بيشتر مي گفت همه خوب اند الحمدالله و بعد گفت: عمو حسن و عمه شريفو هني مثل بچه ها از هم بهونه مي گيرن و قهر و آشتي برقرارن.
رسول که پسر برادر عمو بود سربازي رفته و حبيب به استخدام دادگستري درآمده و پهلوي خودم کار مي کند عمو عبدي و عمو عبدالله سفر دريايي مي روند و عمو حسن برادر ديگر او ماهيگري مي کند و خلاصه از هر دري سخني به ميان آمد من در حالي که کنار منقل پر از آتش روي پاي مادربزرگم دراز کشيده بودم به خواب رفتم و بقيه ماجراهايي که عموي مهربان تعريف مي کرد در خواب ديدم.
صبح روز بعد پدرم مرا صدا زد که براي رفتن به مدرسه آماده شوم، با بي ميلي بلند شدم اول به طرف عمو نگاه کردم زير لحاف خواب بود در دلم گفتم خوشا به حال عمو که نمي خواهد به مدرسه برود و صبح به اين زودي و سردي هوا راحت خوابيده. آن روز ساعت آخر ورزش داشتيم از معلم به بهانه سردرد اجازه گرفتم و فورا به خانه آمدم عمو و مادربزرگ کنار ديوار و زير آفتاب نيمه گرم زمستان نشسته بودند و با هم صحبت مي کردند پس از سلام من هم به جمع آن ها پيوستم مادر بزرگ از عمو پرسيد: عزيز دلم سفر راحت بود و وسليه پيدا مي شد؟
 عمو گفت اي ددا اگه بفهمي چند دفعه خن خن(2) وابيدم تا رسيدم اول با يک پيکاب که مي خواست بره خورموج تا چغادک بعد از يک ساعت با ماشين ديگري تا برازگون(3) بعد با ماشين لاري(4) تا  گناوه و ديگه چون شو شده بيد رفتم خونه ناخدا سلمان چقه خوشحال شدن، ديشو اُنجا ماندم صبح مجيد و منصور چند دفه رفتن گاراژ تا تونستن ماشين گير بيارن که مي خواست بره آبادان ديگه هر طوري بيد باش آمدم تا ديلم تو راه هم دو دفه تو شل گير کرد با زحمت درش آورديم.
در همين موقع پدرم نيز آمد و به جمع ما پيوست و به عمو گفت: کوکا فردا که جمعه مي خيم با معلم ها و رييس فرهنگ و رييس بانک که از دوستان هستند بريم تنوب (5) صحراگردي جاي خوشين. عمو گفت چه بهتر تا دلمو واز بشه از بس همش خونه وا اداره و دوباره خونه.
 قرار شده بود صبح اول وقت بزرگان راهي تنوب شوند و ما بچه ها نزديک ظهر که غذا آماده شد به آن محل ببريم هر چه اصرار کردم که من هم اول وقت بروم و موقع آماده شدن ناهار دوباره برگردم پدرم قبول نکرد و گفت خسته مي شوي اين همه راه دو بار بري و برگردي. خلاصه زور پدر چربيد و من با بي ميلي تا ظهر منتظر آماده شدن غذا در خانه ماندم. ما شش نفر بوديم که غذاها را به محل مورد نظر رسانيدم. پس از صرف ناهار بچه ها مشغول توپ بازي شدند دو نفر از معلمان هم به ما پيوستند و تا نزديک غروب بازي کرديم، موقع برگشت يکي از معلمان پيشنهاد کرد مسابقه دو تا فلان نقطه بين حاضرين برگزار شود، همه پذيرفتند. خط شروع کشيده شد و شمارش يک دو و سه همه دويدند عمو حاجي که هم بلند قدتر بود و هم آماده چون هميشه با دوچرخه به سرکار مي رفت پاهايش آمادگي بيشتري داشت اول شد و برايش دست زدند. چه خنده ي مليحي مي کرد، من هميشه خنده عمو را دوست مي داشتم چون چهره اش مهربان تر مي شد. به منزل برگشتم باز بساط شام ولي نه به مفصل بودم شب قبل و دوباره گفت و گو و گوش دادن به راديو، عمو يک هفته پيش ما ماند و آخر هفته با اتومبيل جيبي که متعلق به ارتش بود و او را مي شناخت تا گناوه رفت که بقيه را را هر چه نصيب شد طي نمايد، عمو رفت ولي خاطرات  شرين هم نشيني و مجالست با او براي هميشه در ذهن و خاطر من باقيماند خدايش بيامرزد.
گوهر کميابي بود و مهربان و خوش زبان بود عمو و حضورش باعث قوت قلب.
معني کلمات و اصطلاحات:
1- دِدا: خواهر
2- خن خن: خن محلي در کشتي براي نگهداري بار و مسافر اصطلاح خن – خن يعني از يک اتومبيل به اتومبيل ديگر سوار شدن.
3- برازگون: برازجان.
4- ماشين لاري: نوعي کاميون بزرگ بارکش .
5- تنوب: محلي در نيم فرسنگي شرق بندر ديلم که قبلا قهوه خانه بين راه بود و جايي با صفا و سبز و خرم و محل کشت و