خنکای پسین بهاری شیراز بود، سال 81 از مرکز ایرنا در تهران از دفتر شیراز خواسته شده بود مصاحبه ای با محمد بهمن بیگی صورت بگیرد، پس از کش و قوس هایی قرعه فال به نام من خوشبخت افتاد، آدرس دقیق پس از سپری شدن بیش از دو دهه الان در خاطرم نیست اما با پیکان قراضه خبرگزاری شیراز تا امتداد فلکه قصرالدشت را بخاطر دارم ، باک ماشین تکافوی مسیر را نداد، کت و شلوار به تن ، حلب 4 لیتری زرد رنگی را که در صندوق عقب پس از جستجو از میان روزنامه و شمع های کهنه یافته بودم در دست گرفته بودم و از ماشین های عبوری تمنای 4 لیتر بنزین،لجستیک ایرنا خیلی کارآمد بود! ساعت مصاحبه را 5 تعیین کرده بودند، عقربه ساعت حدود 5 را نشان می داد و من همچنان چشم بر راه تا اینکه بخت یار شد، یکی از خبرنگاران روزنامه خبر با خودروش متوجه سائل بنزین شده بود، لطف و حمیت همکار بودنش گل کرد، زحمت کشیدن بنزین از باک خودروش و سرازیر کردن هشت لیتر بنزین نمی دانم چند تومانی به حلق باک پیکان تشنه را متقبل شد، استارتی زدم و در حالی که به دلیل ترکیب بوی بنزین و عطری که به خود زده بودم معجون عجیبی را استشمام می کردم پرسان پرسان تا هندوستان داستان، که منزل مسکونی بهمن بیگی بود طی طریق شد.
لباسم را مرتب کردم ، شاسی آیفون و یا زنگ خانه پدر آموزش عشایری ایران را فشار دادم، از آن سو جویای هویتم شدند......... از ایرنا، به درون منزل دعوت شدم آقایی حدود 40 ساله از حیاط منزل به استقبالم آمد گویا از آشنایان میزبان بود؛ به داخل خانه هدایت شدم، مرد مسن اما با جذبه و با وقاری پاسخ سلامم داد، محمد بهمن بیگی بود