خاطرات- قلم نوشته های من
قصه معمای ژنراتور مدرسه
اواخر دهه شصت بود و داشت دهسال از خدمتم در اموزش و پرورش سپری می شد. حالا را نمی دانم اما اکثریت فرهنگیان پیشترها برای وجدان کاری و تلاش زبانزد بودند.
از حدود هفت صبح از خونه می زدم بیرون، یه شیفت دبیر یا مربی پرورشی یه شیفت مدیر، خلاصه خستگی ناپذیر به فعالیت مشغول، پیشنهاد شد که مدیریت مدرسه شبانه را هم به عهده بگیرم، بخشی از فراگیران مدرسه شبانه از کارکنان فلات قاره یا منطقه صنعتی در سیاهمکان، تعدادی از کادر نیروی انتظامی و یا کمیته که برای اخذ درجه نیازمند داشتن مقاطع تحصیلی بالاتر بودند، دانش اموزان اخراجی مدارس روزانه یا ترک تحصیل کرده ها هم که بخش قابل توجهی را تشکیل می دادند.
گروه دومی بیشتر تحت فشار خانواده ها ناچار شده بودند پیه شاگردی ما را در شیفت شبانه به تن بمالند اما خیلی در قید درس و بحث نبودند، اداره این کلاس ها هم از عهده هر معلمی بر نمی آمد.
فراموش نکرده اید شرایط برق ان دوره را و اگر از خاطر شریفتان هم رفته بود تابستان امسال برای تداعی اوضاع برق ان ایام کمکتان می کند.
برخی از دانش اموزان قایق داشتند و شبها برای رفتن به استقبال لنج ها و روندی که بهتر از بنده از آن مطلعید لحظه شماری می کردند تا ساعت کاری مدرسه پایان یابد و در دل شب به کلاس اصلی برسند.
اموزش و پرورش ناپرهیزی کرده بود ژنراتوری برای نوبت های بی برقی که پر شمار هم بود در اختیارمان قرار داده بود.
با هر بارندگی که الحق در ان سالها هم اندک نبود برق کل شهر دیلم قطع می شد و جلدی نیروی خدماتی می پرید و فیوز برق شهر را قطع می کرد و کلاس ها در پرتو جریان برق ژنراتور ادامه می یافت.
عرض شد محصلین مدرسه اکابر ما دو دسته بودند گروهی که واقعا نیازمند طی دوره تحصیلی برای اخذ مدرک بودند و جمعی هم که ساعات اندک حضور شبانگاهیشان در محیط مدرسه را در زمره اوقات گذران تبعید ناخواسته به شمار می اوردند.
گروه دوم کم کم شروع به بروز حرکات ایذایی از خود کردند، در ان تاریکی ها باید چشمان عقاب می داشتی تا..
بگذریم.
یکی از مظاهر اذیتشان این بود که در استتار کامل یکی دو تا از گروه دوم که اسمشان مانند نوار زیر صفحه شبکه خبر از جلو دیدگانم عبور می کند، شمع ژنراتور را از محلش جدا کرده و بعضا به پشت بام مدرسه می انداختند، قطع برق و بارندگی و رعد و برق های وحشتناک و جستجوی بی حاصل برای یافتن شمع و یا رفع مشکل پاتک به باک بنزین دستگاه مولد برق ما را به تعطیلی زود هنگام کلاس ها و مرخص کردن دانش آموزان ! وا می داشت.
خرید و ذخیره چند شمع ژنراتور هم کار ساز نبود زیرا یکهو متوجه می شدیم بجای بنزین محتویات باک، اب است.
کار داشت سخت می شد، بخصوص تحت فشار گروه اول یعنی دانش اموزان واقعی شروع کردیم به گفتار درمانی و اینکه شما باید تمام کتاب را مانند دانش اموزان روزانه و با انها امتحان بدهید و استفاده از شگردهای معلمی ، این سخنان مخاطب خود را یافت و ناتو ترین دانش اموز ضمن اینکه امد و اعتراف و ابراز ندامت کرد با اعتماد به نفس کامل گفت اقای خلیجی اینو بزار به عهده من!
خوشحال و مسرور از کشف ماجرا و پیدا شدن دستیار برای مراقبت از ژنراتور یکی از مشغله های ذهنی من حذف شد.
مدتی برغم ادامه قطعی برق ، ژنراتور هموار اماده و جاهز بود.
این ماه عسل دیری نپایید و هر از چند گاه شمع ژنراتور به یغما می رفت، عسس ما نیز قسم و قران یاد می کرد که بخدا من از پنجره کلاس بجای گوش دادن به درس معلم فقط راهرو و محل استقرار ژنراتور را دید می زنم
این مدت هیچ کس از انجا رد نشد الا اقای.......
ان سال را با هر خواری و تلخی پشت سر گذاشتیم، چند سال سپری شد، در جریان دورهمی های همکاران فرهنگی که فکر کنم دریزه کوه اطراف بهبهان بود قرار گذاشته شد هر کس خاطره ای از مدرسه و دوره معلمی خود بیان کند تا اینکه نوبت به همان اقای..... افتاد که در شبانه معاون بنده بود، ایشان خاطره اش را به همان شمع ها گره زد، وی که بشدت فوتبالی بود گفت این فلان فلان شده ها شمع ژنراتور و یا خالی کردن باک را شبهایی انجام می دادند که تلویزیون مسابقات فوتبال اروپایی پخش نمی کرد(البته اندک) شبهایی که مسابقه فوتبال تیم مورد علاقه ام بود و برق می رفت سریع می رفتم شمع را درجیب آورکت امریکایی ام می گذاشتم و فردا عصر مجدد ان را نصب می کردم
به همین راحتی!!!