خاطرات تلخ و شیرین
ولی را خدا رساند!
پیش از این در باره مکافات بدون ارتکاب جنایت سفر هشت ساعته عقب شورلت عاموری و مصایب آن تا رسیدن به بهبهان نوشتم.
شب نیز به دلایل ایام خاص، مسافرخانه ای یافت نشد، به لطایف الحیل و با کمک خدمتکار بندر عباسی مسافرخانه خوزستان که در میدان شیراز واقع بود، در پشت بام شب را به صبح رسانیدیم.
خوان بعدی ثبت نام در دبیرستان بود برغم معدل بالا شرایط بگونه ای رقم خورد که بجای ثبت نام در دبیرستان پهلوی که تاپترین دبیرستان شهر بود بناچار قرعه ثبت نام به نام دبیرستان ۲۵ شهریور افتاد که در مجاورت دبیرستان سلطانی واقع شده بود.
مشکل بعدی سخت گیری برای نام نویسی در دبیرستان بود.
بندری جان بدون حضور ولی ممنوع است و نمی شود ثبت نام کرد.
این سخن قاطع و دلهره اور معاون و همه کاره دبیرستان بود که میخکوبم کرد.
اما وقتی پوشه زرد رنگ مچاله شده که تعیین رشته و توصیه نامه تحصیلی در ان تا خورده بود را دید و نگاهی به معدل بالایم کرد گویا دلش نرم شد، یا مثل مدیر و معاونین همه مدارس که پی جور دانش اموزان درسخوان هستند اقای شریعتی که مثل عاموری سرخ روی بود با فارسی آمیخته با لهجه بهبهانی دور زدن قانون را یادم داد!
توصیه کرد برو هر کس را اوردی جای ولی می پذیرم
هروله کنان مسیر ده متری دفتر مدرسه تا گنج دیوار پارک روبرو را طی کردم،
گوشه ای کز کردم و مترصد شکار ولی، مدتی سپری شد ، جسارت این را نداشتم که دل گنجشکیم را به نعلبکی بزنم چه برسد به دریا و با رهگذران از غصه ای بگویم که مبتلایش گشته ام (ما ادمها اغلب همینیم )یک مرتبه چشمم به اقای رحیم( مندنی) طاهری افتاد که به اتفاق یک اقایی از ماشین پیاده شدند، جلیل طاهری پسر اقای حاج کریم طاهری از همشهریان را برای ثبت نام همراهی می کردند، از من پرسید چرا اینجا ایستاده ای ، موضوع ولی قاپی را خیلی صادقانه باهاش در میان گذاشتم
، مرد موقر موسفیدی که همراهش بود را خطاب قرار داد و گفت : این اقا، پسر اقای خلیجی و نوه جناب اقای شریعت است،
همین بیان مفید و مختصر در معرفی بنده کافی بود تا همراه ایشان که بعد دریافتم اقای حاج احمد باور و
عضو انجمن شهر وقت بهبهان بود با بزرگواری گفتند ایشون هم مثل پسر خودم هست، خلاصه شاهد از غیب رسید و در حالی که روحیه و حالت بنده در خروج و بازگشت به حیاط مدرسه در خلال نیم ساعت ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود، به اتفاق افرادی که ذکر نامشان رفت به دفتر دبیرستان پا گذاشتم در حالی که خود را اسکندر فاتح دریافته بودم!!
اقای شریعتی بربر نگاهم کرد و بی خبر از اعجاز بوقوع پیوسته گفت بندری چکار کردی که این بار در کمال ناباوری اقای باور با کمی تعرض روبه معاون کرد و با لحنی قاطع گفت، ایشو ا خمونن
پیدا شدن غیر مترقبه و باور نکردنی یاور و نمره بالای معدلم طوری ورق را برگرداند که معاون بیش از اینکه جلیل را تحویل بگیرد، غرق در تجلیل از خلیج شد.
بقول فوتبالی های امروزی اعتماد به نفس در حد لالی گا در وجودم فوران کرده بود.
از دبیرستان ۲۵ شهریور بهبهان بیشتر خواهم نوشت
پی نوشت:
حاج رحیم طاهری از بازرگانان خوش نام بندر دیلمی و از خیرین سلامت بود که سال گذشته تنها مدتی کوتاه پس از تهیه و تامین تجهیزات میلیاردی پزشکی بیمارستان دیلم به دلیل ابتلا به کرونا جان باخت روحش شاد