خاطرات تلخ و شیرین
راز سفر هشت ساعته دیلم بهبهان
اواخر شهریور یکی از روزهای نیمه اول دهه ۵۰ بود، برغم تلاش های زیاد و بخصوص پی گیری پدر از طریق مکاتبات و طرح در جراید، دبیرستان در دیلم افتتاح نشد و کماکان قبولی سوم راهنمایی آغاز کابوس برای هجرت به شهرهای مجاور بچه های دیلم و لیراوی بود. قرار بود به اتفاق پسر عمویم اقا جواد که در هنرستان بهبهان که مسمی به رضا شاه کبیر بود عازم بهبهان شوم تا برای دبیرستان ثبت نام کنم، قبل از ان یکی دو بار به بهبهان رفته بودم که یک مرحله اش برای مراسم عروسی عمویی حاجی اقا (تقی) سلیمانی بود،
اما این سفر متفاوت بود، تجربه جدید و دور نمایی نا مشخص،
به اتفاق اقا جواد ساک کوچکی به دست آمدیم گود( میدان حسینیه) دیلم، قرار بود با وانت شورلتی که راننده اش را عاموری صدا می کردند و فکر کنم صورت قرمزی داشت عازم مقصد شویم، زیر بار نمی رفت،می گفت من مسافر کش نیستم، جا ندارم، بالاخره با وساطت عمویی مرحومم حاج عزیز خلیجی که عاموری با او مراوده داشت راضی شد که ما را نیز به همراه خود ببرد، دقیقا جی پی اس ذهنم می تواند نقطه توقف شورلت رنگ و رو باخته را روبروی مغازه های مرحومان مشهدی ممرضا محسنی، حاج منصور شفیعی و عمویی حاج عزیز با فاصله اندکی از بانک ملی را نقطه زنی کند، وقتی از خوف و رجای تامین وسیله نقلیه اسوده خاطر شدیم گشتی در گود حسینیه و بازار زدیم، وقت حرکت حدود یک ظهر تابستان دم کرده بندر بود، عقب شورلت گونی های برنج و شکر و جعبه های چای نامنظم جا سازی شده بودند، برزنت (تروال) سبز رنگ فرسوده ای برای پوشاندن اجناس برروی انها کشیده شده بود، بفرمان راننده من و جواد عقب شورلت و لابلای گونی های شکر و برنج نشستیم،یادم نمی اید پرداختی برای این جایگاه وی آی پی چقدر بود،اما چیزی شبیه سرباز گیری های زمان رضا خان، ماشین به حرکت در امد، هر چه اینده برایم گنگ و نامفهوم بود، صدای زوزه موتور ماشین عاموری بلند و گوشخراش، انچه بار ماشین عاموری بود قاچاق محسوب می شد، هنوز وقتی از مسیرهای مختلف از دیلم بسمت بهبهان حرکت می کنم به واکاوی مسیرآن سفر تاریخی می پردازم اما چیزی دستگیرم نمی شود، اما اطمینان دارم که پس از پشت سر گذاشتن شا عبداله حرکت ماشین بر روی رمل ها و خاکی که از ان بر می خاست، لایه ای از غبار غلیظ مهمان حلق و گلوی ما می شد که با هر بار قورت دادن آب دهان راهی معده و مری و نای و .. می شد یک بار عاموری پسرش را که در کابین جلو کنار دستش نشسته بود و تقریبا همسن من بود را برای اطمینان از زنده بودنمان به سراغ ما فرستاد، تکانه های شدید شورلت که پرت شدن ما از گونی برنجی به گونی شکری و یا برخورد جانکاه با صندوق های چای را در پی داشت بالاخره اثروضعیش را در تلاطم مزاجمان نشان داد ،عصر شده بود که قطار تصاویری که ازروبروی چشممان حرکت می کرد نشان می داد که داریم از عرض رودخانه سویره( زهره) عبور می کنیم، بالا و پایین افتادن شورلت به اوج خود رسیده بود، مشکل مزاجی هم امانمان را بریده بود اما مثل اینکه سوار بر ماشین زندان هستیم جرات این را نیافتیم که به زندانبان گوشزد کنیم لختی توقف کند تا ...
اسمان گرد سیاه بر زمین پوشانیده بود، شب شده بود و دو مفلوک بی رمق چشم انتظار لحظه پایان این سفر رمل و سنگ بودند، در جاده قدیم اهواز به بهبهان حرکت بر روی اسفالت بهترین هدیه برای ما بود اما از بخت بد پس از چندی باز متوجه دست اندازی های شدید شدیم، عاموری بعد از حدود هشت ساعت در حالی مسیر را به خط پایان متصل کرد که در طی ان از مقابل هیچ پاسگاه ژاندارمری عبور نکردیم و به دلیل کم ابی رودخانه زهره مرکب اهنی حتی از پل اهنی قبل از پاسگاه سویره که بهش پل تق تق کنو می گفتیم نیز فاکتور گرفته بود و از داخل محدوده رودخانه میانبر زده بود
دقیقا نبش بیمارستان نمازی(شهید زاده) که بیاد ندارم انموقع میدان هم داشت یا بشکل چهار راه بود در حالی که رنگ و رو رفته تر از شورلت عاموری و بی رمق از سر و صورت و لباس غبار می زدودیم نشستن در کنارجوی سمت بیمارستان برای ما دو نفر شفاخانه ای شد که از هر جای ممکن منشا بیماری و کسالت را از وجودمان بیرون کنیم
پی نوشت
جواد : اقای محمد حسن( جواد) خلیجی پدر مرحوم مسلم که تابستان امسال به دلیل کرونا جان باخت
دقیقا از سال بعد از امدن ما به بهبهان با پی گیری های مستمر بالاخره دبیرستان در دیلم راه اندازی شد فقط ما کلاس دوم بودیم در دیلم کلاس اول راه افتاد و....