برداشت آزاد

سال ۵۸ بود و شهر کوچک نشسته بر ساحل دیلم مانند دیگر  شهرهای کشور ملهم از موج انقلاب شرایط خاص ان دوره  را از سر می گذراند، یک مورد بصورت عمومی نمود داشت، هر کس می خواست به نوعی از رژیم پهلوی تبری بجوید و اگر بتواند رزومه انقلابی بودن برای خود ببافد، در ان بحبوحه پیرمرد قصه ما که سالیان سال تقریبا آبدارچی یک اداره بود پس از بازنشستگی   در بستر بیماری افتاده بود، وضع مزاجیش رو به وخامت گذاشته بود، به فرزند بزرگش ماموریت داده بود تنی چند از همکاران سابقش را  خبر کند  که فلانی می خواهد شما به دیدارش بروید، در یک روز و ساعت مشخص در منزلش به عیادتش بروند.
میقات و میعاد پسین بهاری بود، یکی یکی همکاران سابق وارد منزل شدند پیرمرد با وجود  کسالت با دیدن رفقایی که عمری با هم گذرانیده بودند صورتش از شوق گل انداخته بود.
ازعیادت کنندگان پذیرایی شد قلیان چاق شده را کشیدند، اما دعوت شدگان دلیل فراخواندنشان را نمی دانستند، گپ و گفت های معمولی، فایز خوانی معمول دور همی هایشان که انجام شد  پیرمرد رو به پسر  کرد که برو قران را بیاور، مهمانان خوانده شده هاج و واج مانده بودند، این بنده خدا که مال و مکنتی ندارد بخواهد تقسیم کند
قران در حالی که در دستمال سبزی ودر سینی قرار داشت  روبروی پیر مرد در کف اتاق  مفروش گذاشته شد.
حاضرین به هم می نگریستند، موضوع از چه قرار است، پیرمرد  زیاد معطلشان نکرد با صدای نسبتا بلندی که با توجه به وخامت حالش مناسب سلامتش نبود گفت دوستان  شما را دعوت کردم که در مقابل قران قسمتان بدهم شما در آن دنیا و در صحرای محشر  شهادت بدهید که ........  پسر‌........ با عشق به پسر پهلوی سر بر بالین مرگ گذاشت.
نگرانی و ترس  در سیمای میهمانان  دیده می شد، اگر کسی متوجه شود یا این خبر به گوش کمیته برسد حساب ما با کرام الکاتبین است.
شعله محفل بزودی رو به سردی گرایید  هر کس دم را روی کولش گذاشت  دو پا داشت دو پا هم قرض کرد تا برای حضور در این محفل طاغوتی و ضد انقلابی  مواخذه نشود.
پیرمرد چندی بعد دستش از دنیا کوتاه شد، دقیقا نمی دانم شاهدان روز محشرش اصلا جرات کردند به مراسم ختمش بروند یا نه؟