مصاحبه با آزاده سرافراز دیلمی حاج عبدالله تنگسیری
س - ضمن سلام و تشکر از پذیرش این گفتگو خواهشمند است مختصری از خودتان و نحوه حضورتان در عرصه دفاع مقدس بیان کنید
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده عبدالله تنگسیری در سال 1358 همراه با یکی دو تا از دوستانم یعنی آقایان علیرضا بشیری و شهید کنار کوهی به خدمت سربازی رفتیم که جنگ شروع شد. بعد در همان خدمت با هم پیمان بستیم که بعد از خدمت عازم جبهه بشیم. پس از اتمام خدمت سربازی ما سه نفر نیز متوجه شدیم که عملیاتی در شرف انجام است به همین دلیل بر اساس عهدی که بسته بودیم راهی جبهه شدیم ما به عنوان خط شکن رفتیم خط مقدم و اکثریت ما زخمی شدند. یک گروهانی بودیم از دیلم که اعزام شدیم. دوازده نفرمان اسیر شدند و چند نفری هم شهید شدند. اسامی اسرای شهرستان دیلم در این عملیات عبارتند از آقایان حاج علی جوکار، حاج محمد رضا دهدشتی، حاج علیرضا بشیری، حاج سید علیرضا موسوی فرزند میر حیدر و خود بنده که باهم اسیر شدیم . حدود هشت سال و پنج ماه هم اسیر بودیم.
حتما از دوران اسارت خاطراتی دارید؛ ممنون می شویم اگر در این زمینه توضیحاتی ارایه کمید
خاطرات دوران اسارت هم تلخ داشتیم هم شیرین. شیرین که با هم دوست صمیمی بودیم و هیچ بین بچه ها نبود بخاطر آوردن غذا، شستن ظروف غذا، تمیز کردن آسایشگاه و کارهای خدماتی. بچه ها با هم رقابت داشتند که کی برا انجامش بره. اینها همه به عنوان یک خدمت صادقانه است.
درمورد خاطرات تلخ هم شهادت دوستانمون که در کنارمون بود، کتک کاریهایی که عراقیها میکردند، فشارها و سختگیری هایی که اعمال می کردنداز نظر آب و مواد غذایی و سرویسهای دستشویی، کتک کاری هایی که حتی یکی دو سه بار مارو زندان کردن. بنده رو حدود یک هفته زندان کردن. غذایی که خودش حداقل بود به حداقل نیز رسوندن. روزی دوبار کتک کاریهایی با کابل و فانوسقه و. . . انجام می دادند. بعد گفتن که از صدام مستقیما دستور رسیده که اینطوری اذیت کنن. یکباری هم که در آسایشگاه شلوغ کاری شد، دو تا از اسرا رو کشتن و چندتا رو زخمی کردن و همچنین به رگبار بستن اسرا


اگه ممکنه یکی از خاطرات بیاد ماندنی خودتان را از این دوران برای ما بیان کنید
خاطره بیاد ماندنی این بود که ما را کربلا بردن در اوج ناباوری. که این همه شهید به عشق کربلا رفتن شهید شدن البته اونا که کربلای واقعی رفتن. خلاصه بیاد ماندنی ترین خاطره ام این بود که کربلا رفتیم البته با تدابیر شدید امنیتی. البته ما با اونا شرط بستیم که حق سو استفاده تبلیغاتی رو از ما ندارید چون اونا میگفتن بیایید برید تبلیغات ضدایرانی کنید ولی ما نمیرفتم. یکی از اردوگاه ها رو که بردن برا شعار دادن اونا شعار دادن ابالفضل علمدار خمینی را نگه دار و مفصل زدنشون و دیگه بعد نبردنشان. دیگه قطعش کردن. خاطره ی شیرین ما این بود که کربلا رفتیم.



. از جو آسایشگاه بگید.
هرآسایشگاهی یک شهردار داشت. یه ارشدی داشت، معاون داشت. گروه فرهنگی داشت که کارهای تبلیغاتی رو انجام میدادند. گروه تاتر داشت، گروه سرود داشت. من در گروه سرود بودم.

خاطره ای از گروه سرودتون دارید؟
معمولا جشن های بیست و دو بهمن ما برنامه زباد داشتیم. برنامه گروه سرود و تئاتر داشتیم. ما یه وقتی داخل آسایشگاه سرود که داشتیم اجرا میکردیم عراقی ها میومدن، مجبور بودیم بشینیم و حتی دکورمان رو نیز بهم نزنیم.

از تدابیر امنیتی که برای خودتان انجام میداید برایمان بگویید.
ما هر کاری داخل آسایشگاه انجام میدادیم نگهبان داشتیم و با یکه آیینه ای رفت وآمد نگهبان عراقی را زیر نظر داشتیم. مثلا اردوگاهمان اگر سیصد متر یا دویست متر طول داشت (ما آسایشگاه آخری بودیم) رفت و آمد عراقی رو زیر نظر داشتیم.
واکنش عراقی ها نسبت به اقدامات شما چگونه بود؟
بردن و اذیت و کتک کاری کردن روال معمولی برای ترساندت بچه ها بود
شما گفتید داخل آسایشگاه زندان بودید، به چه دلیل زندانیتان کردند؟
اول گفتن شما فحش صدام نوشتید. بعد گفتیم خوب اون نوشته رو نشون بدید که نهایتا گفتند که خود صدام گفته این سخت گیری ها انجام شود.
آیا این شعرهایی رو که خوندید بر بچه های ایرانی یا عراقی تاثیری داشت؟
بر روی عراقی ها خیر ولی بر روی بچه های خودمون خیلی تاثیر داشت. ولی عراقی ها که نه، ما زیاد با سرباز ها اتباطی نداشتیم و نماینده داشتیم. ارشد اسایشگاه با اونا در ارتباط بود و مترجم داشتیم.
تاثیر فعالیتهای فرهنگی بر روحیه اسرا را توضیح بدهید
تاثیراتش این که بچه ها روی همون عقیده خودشان موندند، براثر همین سخنرانی هایی بود که انجام میدادند مثلا حاج آقا ابوترابی که خدا رحمنش کند و یا روحانیت دیگه ای داشتیم که سخنرانی میکردند بعد این هارو مینوشتند داخل آسایشگاه.

رادیو داشتیم که از عراقی ها کش رفته بودیم، بعد این رادیو رو دوتکه کرده بودند هرتیکه ای دست یک نفر در دوتا آسایشگاه بود وقتی میخواستن اخبار بگیرن میومدند دوتا تکه رو بهم وصل میکردند و بطور رمزی اخبار رو مینوشتند وبعد رمزهارو میومدند داخل آسایشگاه به صورت اخبار به ما میگفتند.
آیا شما نیز از عراقی ها چیزی را کش رفتید؟
من نه ولی بچه های بهبهان دو سه نفری رو ی دوش هم رفتند و رادیوی عراقی رو که روی دیوار گذاشته بود و داشت قدم میزد برداشتند البته قبلش برای انجام این برنامه دعای توسل داشتیم تا بتوانیم در کارمان موفق شویم.
از شعرهایتان چیزی به خاطر دارین؟
الان دقیقا در خاطرم نیست ولی بیشتر همان سرود های انقلابی بودند.
. پیامتان برای نسل جدید چیست؟
به سوابق جنگ رجوع کنند. به فیلم ها رجوع کنند درصورنی که فیلم ها خیلی ابتدایی است ولی به سوابق و آرشیو جنگ رجوع کنند.
آیا مستقیما با حاج آقای ابوترابی ارتباط داشته اید؟
بله ایشون چند سالی پیش ما بود و عراقی ها وجود ایشان رو درک نمی کردند. بعد که فهمیدن او را به آسایشگاهی دیگر بردند. فرمانده اردوگاهی برای ما اومد به اسم سرهنگ محمد.این سرهنگ موقعی که اومد ما رو دید که خیلی ساکتیم و نظم داریم گفت : که شما ایرانی نیستید من ایرانی ها رو دیدم که چقدر شلوغ کاری میکنند. بعد به او گفتند که اینا یک روحانی دارند به اسم ابوتراب که اینطوری اند. سرهنگ محمد به او گفت : که آیا حاضری پیش اونا هم بری و بقیه اردوگاه ها را هم منظم کنی؟ آقای ابو ترابی گفت: من حاضرم برم توی حیاط اردوگاه دور بزنم که اسرا من رو ببینند و آروم بشند.ایشان بیشتر سیاسی کار میکردند.

خاطره ای از آقای ابوترابی دارید ؟
آقای ابوترابی نماینده امام در همه ی جبهه ها بود و نماینده شهید چمران بود و همچنین مسول تبلیغات کل جبهه بود. خودشان نقل میکنند موقعی که اسیر شدیم تانک های عراقی من رو محاصره کردند دیدم دارم مفت کشته میشم دستم رو روبه آسمون بردم گفتم: خدایا من دوست ندارم الان کشته بشم. هیچ کاری برای اسلام نکرده ام که ناگهان یک افسر عراقی صدا زد که نکشیدش که او باید آدم مهمی باشد. بعد که گرفتنش تا مدتی ازش خبری نبود حتی چهلمش رو تو ایران گرفتن. بعد که آوردنش تو سلول میگفت که فرمانده ساواک عراق من رو محاکمه میکرد.به من گفت: تو از نظر ما الان مرده ای و از نظر ایران هم مرده. یعنی برای ما هیچ مسولییتی ندار ه که تو رو بکشیم.
حاج آقا میگفت به آرومی گفتم بکشید
رییس استخبارات یک مرتبه بلند شد گفت چی؟
گفتم بکشید
گفتند مثل اینکه یک لیوان آب یخی روش ریخته باشند. دستور داد این رو ببرند داخل اردوگاه. و چند سالی با شهید تندگویان داخل سلول انفرادی بودند. بعد که نزد ما اومد و وضع ما رو دید برامون سخنرانی کرد و طریقه ی زندگی در اسارت رو به ما نشون داد.
از همنشینی با ایشان خیلی لذت میبردیم. در اکثر ورزش ها چون دوی استقامت، پینگ پنگ و .. حرفه ای بود. از نظر اجتهاد نیز که شاگر امام بود. از نظراخلاق نیز علم و رشته اش اخلاق بود. خیلی آدم بزرگی بود. من کمتر کسی مثل ایشان دیدم همه تن حریف.
بعد از جنگ هم با ایشان ارتباط داشتید؟
بله وقتی به تهران میرفتم با ایشان ارتباط داشتم آدم فوق العاده مخلصی بودند.

دستتون درد نکند خدا شما را برای ما حفظ کند.
انشا الله که شما نیز در علم و اخلاص ثابت قدم باشید.