منبع : سایت استانی ( بوشهر)

محلات منکليا، بل بليا و لگاتيا در سنگي بوشهر

همانطور که شهر بوشهر از چهار محل کوتي، شنبدي، دهدشتي و بهبهاني تشکيل شده، سنگي هم از سه محل منکليا، بل بليا و لگاتيا تقسيم شده. منکليا به محله برازجاني ها مشهور بود و سرحدشان از طرف مشرق تا شکري و از طرف جنوب غربي تا ميدان سينگر و بل بليا از ميدان سينگر بطرف جنوب تا منزل مرحوم صالحي زاده و لگاتيا از منزل صالحي زاده به طرف جنوب تا منزل مرحوم حاج محمود چيني و از طرف مشرق تا محله سيدا است. در اين سه محل دو مسجد و يک حسينيه بود و هنوز هم هست اما يکي از مساجد تجديد بنا شده و تغيير نام داده چون سابق تعدادي از برازجاني هاي تقريباً ثروتمند در آن محل زندگي مي کردند به آن محل و آن مسجد مي گفتند محله برازجاني ها.

دبستاني که ما مي رفتيم از طرف شمال چسبيده بود به منزل برازجاني ها، برازجاني ها مدتهاست که ساکن شيراز شده اند و مسجد قديمي آنها به شکل قشنگي بازسازي شده و بنام مسجد توحيد فعاليت دارد. تا آنجائي که من اطلاع دارم چند باني در آن محل يکي پس از ديگري مسجد را اداره مي کردند که اغلب آنها به رحمت خدا رفته اند که خداوند همه آنها را بيامرزد از جمله گروهبان علي فرشيد که نظامي بود و خيلي مردم ازش حساب مي بردند، حسين موجي و منصور بديه و کساني ديگر هم بودند که مسجد را اداره مي کردند. اهالي آن محل کاري به دو محل ديگر نداشتند و خودشان مستقل بودند و در ماه محرم و صفر مراسم شان انجام مي دادند و يا به منزلشان و يا به مساجد ديگر براي سينه زني ميرفتند. اما دو محل بل بليا و لگاتيا تا آنجائي که من ياد دارم خيلي با هم کارد و خون بودند و مرتب سر دعوا داشتند، بالاخص در دو ماه محرم و صفر.

نزاع بين دو محله بل بليا و لگاتيا

ياد دارم در زد و خوردي که خيلي مدتها پيش در حسينيه سيد محمد بوقوع پيوست و دامنه آن تا ميدان سينگر (همين محوطه اي که الان نانوايي هست) کشيده شد، شب هنگام منجر به قتل مرحوم زيارتي پدر علي، رحيم و رحمان گرديد که پس از مرگ پدر ساکن شيراز شدند. جريان سر چاي دادن در حسينيه بود که آن مرحوم بيخود بقتل رسيد، منزلش در همان محل بود و سر و صدائي شنيد، چون بزرگ محل و آدم بسيار خوبي بود و مردم برايش احترام قائل بودند، براي ميانجي از منزل بيرون آمد تا به ميان دو طرف دعوا رسيد، ناخودآگاه پره بيل به فرق سرش خورد که دردم جان داد. البته اين جريان ربطي به دو محل نداشت ناخودآگاه پيش آمد که منجر بقتل آن مرد محترم گرديد. اما آن دو محل هيچکس نمي توانست بين انها آشتي برقرار کند چون چند نفر از سران هر دو محل شر در سرشان بود . به خون هم تشنه بودند مثل اينکه سر ارث پدرشان دعوا داشتند. اگر زد و خوردي پيش مي آمد زنهاي هر دو محل بي نصيب نبودند ابزار دعوا در زير چادرهاي خود پنهان مي کردند تا در موقع لزوم به مردان برسانند.

آشتي موقت

يک مرتبه آشتي بين آنها برقرار شد. قرار بر اين شد که در هنگام سينه زني به محل سينه زني هم بيايند و بروند و در مراسم سينه زني به هم کمک برسانند. قرار بر اين شد که در هنگام سينه زني، لگايتا سينه خود را زودتر تمام کرده تا به حسينيه برسند، بل بليا هم عادت داشتند تا نيمه هاي شب که روضه تمام مي شد، دمادم شروع ميکردند و پس از آن سينه مي گرفتند. شبي از شبها که مراسم سينه بود مسجد جامع محمد علي يه مقدار سينه اش به درازا کشيد و موقعي که به حسينيه رسيدند، نوحه خوان حسينيه اعلان واحد کرد ولي مرحوم عليباش صلاحي تا چشمش به سينه زنان حاج محمد علي افتاد، با صداي بلند گفت «نه واحد». نوحه خوان مسجد جامع محمد علي مرحوم رسول حبيب زاده بود، کردند داخل سينه و شروع کرد به نواحي خواني که صداي منگ منگ سينه زنان حسينيه بلند شد و رسول حبيب زاده وقتي که متوجه جريان شد سينه را بپايان رسانيد و اختلافات دوباره شروع شد. تنها کسي که هيچگاه در فکر قهر و دعوا نبود مرحوم حاج محمد حسين قيصي زاده بود که از بزرگان محله لگاتيا بود، البته سينه ميزد و هيچگاه از بر آخر جلوتر نمي آمد، در سينه زني نه تو شر کسي بود نه تو جر کسي، کاري هم بکار کسي نداشت همينطور ساکت و صامت بود که آدم بسيار خيري بود. خدايش او را بيامرزد.

يک خدمت از نيکوکار محله سنگي

يک کار خير از مرحوم حاج محمد حسين قيصي زاده در بوشهر برايتان نقل کنم. در بوشهر آب بندرت پيدا مي شد، هر کس که در منزل آب انبار داشت مشکلي نداشت، مردم ساده زندگي مي کردند و پي تجملات نبودند. بارندگي که زياد مي شد هر کس آب انبار داشت به همسايگان کمک مي کرد. باران که مي آمد مردم خوشحال بودند و در بيابانهاي اطراف منازل خود گندم مي کاشتند. باران هم که نمي آمد مردم دچار مشکل مي شدند خصوصا آنها که آب انبار نداشتند. حاج محمد حسين قيصي زاده براي استفاده مردم، آب انبار بسيار بزرگي در قبله قدمگاه امام جعفر صادق(ع) - خيابان عاشوري - بنا نهاد که سالهاي سال و تا قبل از احداث خيابان عاشوري، مرتب مردم از اين آب انبار استفاده مي کردند که البته در موقع خيابان کشي از بين رفت.

دو چاه آب در سنگي

در صد متري قدمگاه بطرف مشرق دو حلقه چاه يکي در سنگ درار با نام چاه غريبي که آبش قابل شرب نبود و مردم جهت حيوانات که در منزل خود داشتند، مي بردند يا براي درختان، شستن ظروف و لباس استفاده مي کردند. اما در نزديکي چاه غريبي بالاي سنگ درار (چسبيده به تربيت بدني سابق) يک حلقه چاه بود که آبش شيرين و قابل شرب بود و براي خوردن از آن استفاده مي کردند.

دو سقاي بوشهر

دو تا سقا در بوشهر داشتيم خداوند هر دو آنها را بيامرزد بنام غلومارو يا غلوبارو و کل عيوض که کازروني الاصل بود و در همسايگي خودمان منزل داشت. هر دو شوخ بودند و هر دو گاري هم داشتند و هر کدام،10 تا 15مشک داشتند که شب تا صبح سر اين چاه کشيک مي دادند تا بتوانند با زحمت مشک ها را پرآب کرده به نانوائي برسانند و اضافي هم ببرند در محلات بفروشند. گاهي هم سر چاه دعوايشان مي شد و لفظي بهم بد و بيراه مي گفتند. زنان جفره ماهيني خيلي زرنگ بودند و موقع دعواي آنها از آب اين چاه براي خودشان مي بردند. تا يکي دو ماه پيش سر اين چاه بالائي چند تلمبه بزرگ نصب بود که با آنها آب در تانکر مي کردند، اما چند روز پيش که خودم مخصوصاً سر اين چاه رفتم ديدم تلمبه برداشته شده و سر آن با درب سيماني بسته شده بود مثل اينکه ديگر از آن استفاده نمي کنند.

حلقه هاي چاه در بوشهر

چند حلقه چاه ديگر در بوشهر وجود داشت که از آبش براي خوردن استفاده مي شد. يکي دو تا در طرف شمال درب ورودي نيروي دريايي بنام اندر و بندر که هنوز هم هست. چون آب لوله کشي همه چيز تحت شعاع خود قرار داد خاک زمينها عوض شد کسي نمي توانست چيزي بکارد و از کاشتن گندم و جو در بوشهر خبري نبود و همه چيز امروزه ماشيني شده است.

شستن لباس با دکّو

در آن زمان پودر رختشويي نبود، سابق وقتي که مي خواستند لباس بشويند زنها لباس را در طشت مي کردند مي رفتند کنار دريا و دکّو هم مي بردند. دکّو يک تخته اي به اندازه 30 تا 40 سانت و به ضخامت 8 تا 10 سانت يک سر آن پهن و سر ديگر از دو طرف باريک مي کردند که در دست قرار گيرد لباسها را اول خيس مي کردند بعد يک تکه سنگ پيدا مي کردند لباس را بر روي سنگ قرار مي دادند و با دکو اين قدر به جان اين لباس مي کوبيدند تا هر چه رويش هست بيرون بيايد بعد مي آوردند منزل و با آب شيرين مي کردند و برروي بند آفتاب مي کردند تا خشک شود منظره جالبي بود وقتي که همه با هم دکو ميزدند صداي تلق و تولوقشان بلند مي شد.