پرفسور سلطانزاده در دهه ۴۰به عنوان رییس بهداری بندر دیلم به خدمت اشتغال داشته است در زیر بخشی از خاطرات ایشان برگرفته از سایت شخصی پرفسور سلطان زاده را نقل می نمایم. با تشکر از آقای مصطفی تاجدینی به دلیل گوشزد نمودن این مطلب

 

درسال 1347 که در بندر دیلم برای درمان بیماران رفته بودم وسرخک شایع شده بود تمام منطقه مبتلا شده بودند. یک روز یکی از اهالی ایلی که در دره ای زندگی میکردند مراجعه کرد وگفت 5 کودک در دره مبتلا به سرخک شده اندودارو می خواست ووقتی گفتم باید بیایم ومعاینه واقدام نمایم پاسخ داد که راه نارد وتا بحال هیچ پزشکی به آنجا نیامده است بالاخره تصمیم گرفتم شخصا هر طور شده به آن در ه بروم قسمتی از راه با جیپ وقسمتی از راه را با اسب وبقیه را پیاده رفتم صحنه عجیبی بود چند درخت وآب چشمه ای کوچک 1-2 الاغ و1-2 اسب وچند راس گوسفند درکنار آن آلاچیقی از حصیر ونی وتنه درخت خرما ودر داخل آلاچیق 5 کودک سرخکی که به پنومونی مبتلا شده بودند بد حال در آن موقع داروهای نسل دوم وسوم وچهارم وجود نداشت با پنی سیلین تزریقی شربت های خوراکی درمان انجام وخواستم خداحافظی کنم که با اصرار کفتند باید نهار باشم ومن قبول نمی کردم اصرار وپافشاری شدید وکفتند برای ما اگر نهار نمانید عیب است وآنها یک گوسفند را سر بریده بودندیعنی تقربا سرمایه اصلی را اهداء کرده بودند.

خاطره 12

در23 اردیبهشت ماه 1347 که تازه وارد بندر دیلم  شدم وبرای تحویل گرفتن درمانگاه از آقای دکتر احسانی شدم اطاق بزرگی بود یک گوشه آن قفسه دارو ، یک گوشه آن میز وسائل تزریقات که چراغ نفتی هم بود ووسائل سر سوزن وسرنگ ودیگر وسائل را می جوشاندندواستریل می کردند ، در یک گوشه دیگر اطاق میز کهنه ودرب داغون با تخت معاینه ویک پاراوان دیده می شد ودر گوشه دیگر اطاق جداشده بود برای خواب پزشک بالاخره با چه حالی که میتوانی حدس بزنید تحویل گرفتم ولی تصمیم گرفتم تحولی ایجاد کنم که کردم به خاطره بعد توجه کنید.

این درحالی است که از 300 نفر هم کلاسی های اینجانب در دانشگاه تهران حدود 200 نفر به آمریکا سفر کردند

پای در زنجیر پیش دوستان       به که با بیگانگان در بوستان

اینجا سرزمین ماست               

اینجا سرزمین ماست ، این قطعه جغرافیا همیشه متعلق به ما بوده است ، از گذشته های دور تا آینده ای پر غرور که در تصور هم نمی آید . با هر طلوع ، خورشید سر انگشتان مهربان ونوازشگرش را بر فلات ایران می افشاند ، جویبارانش روان می شوند وکوهسارانش ، مغرور تر از دیروز می ایستند .

اینجا سرزمین ماست ، کویرش پهنه استقامت و سرسختی مردمانی است که قنات و قنوت وقناعت را در برابر جهان گذرانده اند ، جنوبش زیستگاه رادمردان وشیرزنانی است که دین داری و میهن پرستی را بهم آمیخته اند  وشمالش زادگاه مردمان نجیب ومهربان و قلندری است که چون دریای مازندران آرام وعمیق ومهربانند وچون شیر البرز در برابر بیگانه.

اینجا سرزمین ماست، سرزمین اهورائی ، سرزمین مهر ، سرزمین اسلام ، اقلیم پاک همزیستی گرم  مذاهب واقوام خاک پاک پدران سخت کوش وباشرف ، مهد فرزندان غیور ومادران مهربان وایثار گر .....

اینجا سرزمین ماست، درختانش قامت استواری اند ورودسارانش جلوه زندگی ودشتستان هایش آئینه بی کرانکی  ما در این دیار ، تا همیشه تاریخ خواهیم ماند ومهیب ترین طوفان ها ووحشی ترین باد ها نهیبی از ترس بر چهره مان ودرنگی از تردید در گام هایمان نخواهد گذارد تا خورشید خداوندی هر صبح طلوع میکند ، این سرزمین زنده وجاودانه وپاینده خواهد ماند .

اگر طوفانی گزندی بر آب وآبادانی مان زند با دست های توانا ومعمار فرزندانمان دوباره وبهتر از پیش آبادترش خواهیم کرد واگر خراشی بر اراده وشکیبائی مان بیندازند ، به دانش وتجربه وحلم پدرانمان ، راسخ تر از پیش بازش خواهیم ساخت واگر زخمی بر ما وارد شود ، دست های مهربان مادرانه مادرانمان التیامش خواهد داد ......

اینجا سرزمین ماست ، با مردمانی که زیر باران دلنواز سرزمین مهر می زیند وصلابت وپایداری وجاودانگی شان را پاس میدارند وپروردگار مهربانشان را سپاس می گذارند وپرچم سه رنگشان را بر بلند ترین قله کوه های بلندشان همیشه در اوج اهتزاز نگاه می دارند ...

 

 

خاطره 13  ادامه خاطره 12

با آقای دکتر موسوی که آن موقع مددیر کل بهداری بنادر ساحلی بودند تلفنی در مورد درمانگاه واینکه یک اطاق برای معاینه ، تزریقات ،داروخانه  ،انتظار و اطاق خواب پزشک صحبت نمودم  ( داستان تلفن هم خود داستانی دارد برای تلفن باید به تلفن خانه رفت وتلفن های دسته دار زنگ می زدند سیر تکاملی تلفن تا امروز که به صورت موبایل در آمده است )وشرح کامل درمانگاه را دادم البته ایشان اطلاع کافی از درمانگاه را داشتند  در پاسخ فرمودند اگر مردم 20 درصد کمک کنند ما 80 در صد بقیه را تقبل می نمائیم ، بلافاصله موضوع را با بخشدار بندر دیلم در میان گذاشتم . آقای بخشدار دعوت عمومی از مردم نمود ومن برای آن ها سخنرانی نمودم وبیان کردم اگر مردم بندر دیلم همکاری نمایند با کمک 80 درصد دولت درمانگاه ساخته خواهد شد اعتراض همه بلند شد که این مطالب تکراری است وما سال هااست که از روسای قبلی درمانگاه شنیده ایم بنده گفتم این دفعه من قول میدهم به هر ترتیبی شده درمانگاه را بسازمشما تعد کنید اگر درمانگاه ساخته شد چه کمکی مینمائید وکاغذ بزرگی تهیه واسامی کسانی که با شرط ساخته شدن درماگاه کمک خواهند کرد به اتفاق آقای بخشدار نوشتیم هر به اندازه ای که میتواند کمک کند حتی کسی نداشت بیاید به عنوان بناء یا کارگر چند روز کار کند همه امضا کردند وتعهد نمودند البته با شرط . یکی از خیرین هم با شرط 5000 متر زمین داد با توجه به قول مردم ووعده مدیر کل استان بنادر ساحلی بنه نقشه ای برای درمانگاه کشیدم البته بدون آشنائی مهندسی ورفتم در اهواز به یک بنگاه مصالح فروشی بدون داشتن پول اما جوان تازه فارغ التحصیل با داشتن انرژی جوانی گفتم من رئیس بهداری بندر دیلم هستم می خواهیم  یک درمانگاه در بندر دیلم بنا کنیم ومصالح زیاد می خواهیم و صورت بلند بالائی از آجر ، گچ ، سیمان  دادم وآدرس زمین درمانگاه به ورود مصالح چند بناء وکارگر دعوت به کار در درمانگاه کردم وبا نقشه مهندسی – پزشکی که خود تهیه نموده بودم بدست بناء دادم وکار شروع شد مردم متحیر بودند که این دفعه چه شد که ساخت درمانگاه شروع شدبه هر حال پس از دو هفته دیوار های درمانگاه تقریبا به سقف رسیدومن با تلفن کزائی که شرح آن گذشت با آقای میر کل استان تماس گرفتم که وعده ای که برای ساخت درمانگاه داده اید اجرا کنید درمانگاه اکنن به سقف رسیده وتیر آهن نیاز داردبا تعجب پرسید کی ؟ چگونه ؟  چه نقشه ای ؟ وبا چه پولی ؟ گفتم با همه چراهای شما درمانگاه تا سقف رسیده وما منتظر اجابت وعده های شماهستیم ایشان بلافاصله معاونشان آقای دکتر واحدی پور را برای باز دید فورا اعزام وایشان هم پس از بازدید به تلفن خانه دستی رفتند وبه آقای مدیر کل صحت بیانات بنده را گزارش نمودند ماجرای  جالب از این جا به بعد بود مردم تعهد کرده بودند اگر درمانگاه شروع شود کمک خواهند نمود ، مدیر کل نیز بهمین منوال من هم به مصالح فروشی اهواز 1-2 ماه مهلت پرداخت خواسته بودم . آقای بخشدار مردم را مجددا فراخواند وگفت کمک های خود را و وعده های خود را عملی سازید ، آقای مدیر کل هم در عین حال که خوشحال به نظر میرسید ازکاری که به این سرعت من انجام داده بودم در تعجب فرورفته  وخنده اش گرفت . در عین حال به فکر این بود که چگونه پول را پرداخت نماید . چون برای ساخت درمانگاه می بایستی 3 ماه و3دفعه در روزنامه آگهی مناقصه می شد که نشده بود . می بایستی نقشه درمانگاه توسط مهندسین وزارت خانه تهیه می شد که نشده بود .اما آقای دکتر موسوی مرد متعهد ومسلمانی بود وبه قولش وفادار اما با صحنه ای نو که توسط جوان تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده مواجه شده بود دنبال چاره بود وهیچکدام از وزارت دارائی و مسکن وبهداری زیر بار نمی رفتند بالاخره ماجرا با تمهیداتی حل شد و80 در صد کمک بهداری انجام ومردم هم به قول خودشان که اصلا فکر میکردند مثل گذشته ها انجام نمی شود مجبور به وفای تعهد اتشان شدنددرمانگاه ساخته شد ومن هم برای دوره ای به تهران آمدم وقتی برگشتم بوشهرسیل در بندر گناوه به شدت خانه ها را خراب کرده بودراه باز گشت نداشتمکه در همین زمان آقای پیروز استاندار بنادر ساحلی قرار بود برای بازدید منطقه سیل زده سرکشی وباز دید کند من هم پیشنهاد نمودم منهم باتفاق استاندار وبا هلیکوپتر ایشان برای افتتاح درمانگاه تازه تاسیس راهی بندر گناوه ودیلم شوم  که مورد موافقت قرار گرفت ومن هم برای اولین مرتبه هلی کوپتر سوار شدم .