سرگذشت
سي سال آزگار « رگـــي » از دست و زبانش نيفتاد ، در حاليكه هندوانه اي را استادانه بر سرانگشتان درشت و زمختش به رقص در مي آورد ، فرياد مي زد : رگي ، رگي .... تا شايد با اين شيوه مشتري بيشتري جذب كند و ميوه ي له و زده اي باقي نماند كه مجبور باشد از ترس مأمورين بلديه آنها را دور بريزد .
كار و تلاش را از حمالي و تخليه سيمان در اسكله « شيوخ كويت » شروع كرد و اكنون كه حدود هفتاد سال از عمرش مي گذرد هنوز مجبور است براي بقا در بازار ميوه و تره بار شهرداري ديلم كار كند .
بارها از او خواستم از خاطراتش و سالهاي زندگي در غربت برايم بگويد امُا مثل اينكه دوست نداشت در اين خصوص سخني به ميان بيايد ، ولي اصرارهاي من بالاخره كار خودش را كرد و لب به سخن گشود:
15 يا 16 ساله بودم كه پدرم را از دست دادم ، چند ماه بعد فقر و نداري بر من و خانواده ام فشار آورد ، مي بايست بهر نحو ممكن روي پاي خودم مي ايستادم و كار مي كردم چون راهي غير از اين وجود نداشت ، اما چه كاري و از كجا بايد شروع مي نمودم ؟!
با اندك اندوخته ارث پدري با مادر و ديگر اعضاي خانواده خداحافظي كردم و با يك فروند لنج بصورت قاچاقي عازم كويت شدم ، و مستقيماً به اقامتگاه برادرم رفتم .
درست فرداي همان روز ورود به آن كشور پا به پاي ديگر همشهريان و حمالان اسكله مجبور بودم كسيه هاي 50 كيلوي سيمان را بدوش كشيده و با عبور از روي « دوسه اي باريك » از دوبه به انبار اسكله انتقال دهم ، كاري كه در روزهاي ابتدايي برايم بسيار سخت و طاقت فرسا بود اما كم كم به آن عادت كردم . كمتر از يك سال دوش بدوش مابقي حمالان كارم اين بود كه سه روز هفته بصورت روزكار و سه شب هم شب كار باشيم و جمعه ها كه تعطيل بوديم با يكي از دوستان در اطراف بازار دستفروشي مي كرديم يعني با اندك سرمايه اي كه از تخليه سيمان عايدمان مي شد مقداري موز و انبه و ... مي خريديم و آنها را در يك كارتن گذاشته و مي فروختيم كه علي رغم تعقیب و گريزهاي متوالي از دست مأمورين بلديه ، رويهم رفته در آمد خوبي داشت و از كار حمالي نيز بهتر بود و همين حركت موجب شد كلاً از تخليه سيمان دست كشيده و به دستفروشي روي بياوريم .
دستفروشي در بازار مقدمات آشنايي ما را به كار ميوه و تره بار مهیا ساخت و كمتر از يك سال توانستيم براي خودمان « بعثه اي » در « سوق الخضره » دست و پا كنيم .
وقتي خيالم از بابت كار راحت شد و توانستم مشكل معافيت سربازي در ايران و اقامتم را در كويت حل كنم ، تصميم گرفتم به ديلم برگردم و سري به خانواده ام بزنم و اين در حالي بود كه بيش از 7 سال از رفتنم مي گذشت.
روزي كه ديلم را به قصد غربت ترك كردم نوجواني بودم بدون ريش و سبيل ولي حالا كه برمي گشتم 22 سال سن داشتم و براي خودم مردي شده بودم رشيد و كار كشته .
آمدنم به ايران همراه بود با مقدمات ازدواج و بلافاصله شروع زندگي مشترك با كسي كه پدر و مادرم قبلاً انتخاب نموده بودند .
بعد از ازدواج حدود 5 ماهي ماندم و دوباره براي جايگزيني دوستم كه در غياب من « بعثه » را اداره مي كرد به كويت برگشتم تا او بتواند به مرخصي برود و اين سيكل 6 ماهه تا سال 1991 ميلادي و اشغال كويت توسط نيروهاي عراقي ادامه داشت و بعد از آن براي هميشه برايم پايان يافت ؟!
زندگي در غربت بسيار سخت مي گذشت ، هر روز مجبور بودم براي تهيه ميوه و تره بار مسافت طولاني « سوق الخضره » تا « چبرهَ » ( ميدان ميوه و تره بار ) را طي كنم ، پس حداقل دو ساعتي قبل از اذان صبح از خواب بلند مي شدم و وانتي كه از شب قبل سفارش داده بودم دم درب منزل منتظرم بود ، سوار مي شدم و بعد از نيم ساعتي به چبره مي رسيديم ، قبل از آنكه بقيه كسبه وارد شوند من خريدهايم را انجام مي دادم و به بازار خودمان برمي گشتم بصورتيكه اغلب تخليه وانت همراه مي شد با اذان صبح و من بعد از نماز صبح سرپا مي ماندم تا يكي دو ساعت از شب گذشته كه بازار تعطيل مي شد و به خانه برمي گشتم .
به محض برگشتن از محل كار در حاليكه از خستگي ناي ايستادن نداشتم از غذايي كه هر روز يكي از هم اتاقي ها مي بايست تهيه كند مي خوردم و سر بر بالين مي گذاشتم تا روزي ديگر و تلاشي دوباره .
خوب بياد دارم سالهاي اول سكونتم در كويت با تعدادي از همشهريان در « حسينيه خزعل » ساكن شديم تا مجبور نباشيم مبلغي را بابت اجاره منزل پرداخت كنيم ، لذا ناچار بوديم بعد از برگشتن از محل كار مقداري هم به كارهاي حسينيه بپردازيم .
گفتم كه هر نوبت مرخصي ما به 6 ماه هم مي رسيد ، يعني وقتيكه من مرخصي بودم شريكم
« بعثه » را اداره مي كرد و تا من برمي گشتم او به مرخصي مي رفت .
در 5 يا 6 ماهي هم كه مرخصي بوديم برنامه اين بود كه كل درآمد كسب شده را هزينه مي نموديم و سر آخر دست خالي برمي گشتيم تا تلاشي مجدد براي مرخصي بعدي و آنروزها اصلاً و ابداً چيزي بنام خستگي را احساس نمي كرديم و پس انداز را نمي شناختيم .
يادم مي آيد وقتي اولين فرزندم متولد شد من يك ماه بعد خبردار شدم و تا نوبت به مرخصي ام رسيد طفلكي 4 ماهه بود و براي بچه هاي بعدي هم وضع تقريباً به همين منوال گذشت ، شايد باورش سخت باشد ، وقتي بچه ها كمي بزرگتر شدند، هر زمان كه به ديلم مي آمدم آنها تا چند روز از من فرار مي كردند و بعد از كمي آشنايي ، مرا عمو صدا مي زدند .
زمان برگشتن و ترك خانواده هم بسيار زجر آور بود چرا كه تو مجبور بودي تا 6 ماه ديگر جگر گوشه هايت را نبيني و حتي صداي آنها را نشنوي ، چون آنروزها مثل الان تلفن نبود كه بتوان صحبت كرد و تنها وسيله ارتباطي ما نامه بود كه توسط لنج ها رد و بدل مي شد و فاصله هر نامه تا جواب آن از دو ماه هم مي گذشت .
در لابلاي صحبت هاي پيرمرد چشمم به پاهاي كبود و متورمش افتاد و ناخودآگاه صحبت هاي او را قطع كردم تا از او علت را جويا شوم ، گفت : چند بار به دكتر مراجعه كرده ، مي گويند بيماري واريس است و آنهم بخاطر سر پا ايستادن هاي طولاني در كويت مي باشد كه بعضاً از 13 ، چهارده ساعت در روز نيز تجاوز مي نمود ؟!
در ادامه صحبت ها وقتي ديدم بازگو كردن خاطرات براي پيرمرد خسته كننده و ملال آور شده است از او خواستم تا به لحظه هاي شاد و شيرين زندگي در غربت اشاره كند و اينجا بود كه لبخند را بر لبانش به عينه ديدم ، گفت : بله پسرم هر چند كار در غربت سخت و طاقت فرسا بود امّا شور جواني توأم با نشاط ما را به آينده اميدوار مي كرد ، به يادم دارم در يك شرط بندي مجبور شدم سه كله پاچه را به تنهايي بخورم يا وقتي براي پذيرايي از دوستانم چند « كله هامور » تازه را بصورت « مچبوس »
( شله ماهي ) طبخ كردم و براي دوستان كاري پيش آمد و نتوانستند تشريف بياورند ، مجبور شدم خودم جور همگي را بكشم كه آن شب تا صبح خوابم نبرد .
پيرمرد از زور بازو و قدرت دوران جوانيش برايم تعريف كرد ، از سالهاي اول ورود به كويت گفت و بيان داشت كه او آنقدر در كار تخليه سيمان حرفه اي شده بود كه بعضي وقت ها دو كيسه 50 كيلویی را بر دوش حمل مي كرد و با سرعت از روي دوسه باريك عبور مي داد ، او گفت يكي دو بار هم با كيسه هاي سيمان از روي دوسه به دريا سقوط كرده و حتي مجروح هم شده است .
او باز از كار گفت و گفت ، اصلاً مثل اينكه او فقط براي كار زاده شده بوده ، براي اين كه كار كند و نهايتاً يك وعده غذاي گرم ، ساعتي استراحت و باز كار و كار ، حتي در زمان مرخصي و حضور در ديلم هم بيكار نمي ماند ، يا گرفتار كارهاي منزل بود و اگر آنجا كاري نداشت « ساليه و سيلكش » را بر مي داشت و به ماهيگيري مي رفت و ...
و اكنون كه 7 دهه از عمرش مي گذرد و بجز چند سفر زيارتي به حج ، كربلا و مشهد كه تعداد آنها از انگشتان يك دست هم تجاوز نمي كند اثري از تفريح ، مسافرت و استراحت در زندگيش مشاهده نمي شود ، هنوز هم بيكار ننشسته ، مثل اينكه بازنشستگي براي او تعريف نشده است .
پيرمرد در گوشه اي از بازار شهرداري هنوز هندوانه اي را استادانه امّا اين بار با دستاني لرزان به رقص در مي آورد ، ولي ديگر فرياد نمي زند رگــــــي ، فقط مي گويد : شيرين عسل ، شرط چاقو و بس...
بر گرفته از وبلاگ ديلمي يل
+ نوشته شده در دوم مهر ۱۳۸۶ ساعت 20 توسط علي خليجي
|