مختار تنگسيري ( مختارو) شاعري دلسوخته و شيداست كه با درك عميق از مشكلات و بحران هاي اجتماعي مردم ديارش آن را به زباني ساده و شيوا در قالب دلتنگي هاي شاعرانه اش به زبان جاري كرده است . او در سال 1333 هجري شمسي پاي در خاك شور و نمناك ديلم گذارد . اولين زمزمه هاي آهنگين را از كلام قرآن مادربزرگش شنيد و نخستين درس هاي زندگي را از پدري زحمت كش و مادري صبور آموخت . شانزده ساله بود كه بارقه هاي ذوق ادبي اش فروزان شد و نشان داد كه شاعري تواناست و قلمي روان دارد . وي قبل از سرودن شعر به طور رسمي و جدي ، به خلق داستان هاي غم انگيز كه بيانگر درد مردمان محروم و زجركشيده ديارش بود پرداخت و با نوشتن اين گونه داستان ها درد درونش را تسكين مي داد . او كه خود را ( مختارو ) تخلص مي كند ، معتقد است در ادبيات هيچ وقت استاد يا راهنمايي به جز كوله باري از كتابهايش كه بر دوش كشيده است ، نداشته است .

شهريار ديار شرجي و گرما در ميان مردمش بسيار محبوب و شناخته شده است . كمتر خانواده ديلمي است كه مجموعه اي از سروده هاي او خصوصا اثرهاي ماندگار سبخي ، بهار ايخه بره ، جاشو ، حسنو ، اميد ، آسمون و غيره را نداشته و به آن التفات ننمايد .

نمونه هايي از اشعار شاعر:

 رد آبي عمركو بي موج دريه          تو نيدي روز خش تي موج دريه

و شطان و خور و بطه ايگم             و عمرل بي خووي سر رهته ايگم

چقه زحمت كشيدي مرد جاشو         كه و زوني بريدي مرد جاشو

سر قبرت نوشتم ياكنه مو             به غير غم نديدي مرد جاشو

چقه بد زنديي كردي و رهتي     نشون دادي چقه مردي و رهتي

جنازت هي كي ري او مل مل ايكه    گتم بن غيرته سردي و رهتي

چه اوضي ديدي ايوم لهيمر      دلت سيوس تو بي نوم لهيمر

سرت بالا ، تيت من آسمون بي        نوابيدي اما دوم لهيمر

كسي غير مو نونه درد جاشو      مو ايدونم چه زخمي خرده جاشو

نپرسين تا نگم و حال و روزش        دلش و زنده بيدن سرد جاشو

شرا درد و سكون اشكسه ، شو سه        هوا هم چول و سرما لفكت ايكه

خوته دلداري ايدي هي رفيقل        و بازم فكر مردن ليوت ايكه              

 

برگردان شعر:

عمرت بر موج دريا سپري شد ، تو از موج دريا روز خوش نديدي .

از شطان (مهار كردن لنج) خور و بطه مي گويم ، از عمرهايي كه با بي خوابي سرشده است .

چقدر زحمت كشيدي مرد جاشو ، زانوهايت سست شد مرد جاشو .

بر سر قبر تو من اين را نوشتم ، به جز غم چيزي نديدي مرد جاشو .

چه با سختي و رنج زندگي كردي و رفتي ، ثابت كردي چقدر مردي و رفتي .

جنازه تو كه روي آب مي لغزيد ، گفتم آخر هر چه غيرت بود با خود بردي .

زمان باد لهيمر چه وضعي داشتي ، با شنيدن نام لهيمر بي تاب مي شدي .

سرت بالا بود و به آسمان نگاه مي كردي ، اما اسير دام لهيمر نشدي .

كسي به غير از من درد جاشو را نمي داند ، من مي دانم مرد جاشو چه زخمي خورده .

نپرسيد تا از حال و روزش نگويم ، دلش از زنده بودن سرد است .

بادبان پاره شد و سكان شكسته و شب سياه ، هوا خراب و سرما هم كلافه ات كرد .

به خودت و دوستانت اميدواري مي دادي و باز هم فكر مردن ديوانه ات مي كرد .

                                  ****

وقتي كه جوونيم ، چه صافيم و جهون

هي بي شو و رو ايفته كر من ريمون

پير مشته ايابم كه جوونل بعدي

كي باورشون ايكنه بيدم جوون

 

بازگردان شعر:

وقتي كه جوان هستيم بدني صاف و زيبا داريم .

با گذشت شب و روز در صورتمان چين و چروك مي افتد .

به گونه اي پژمرده مي شويم كه جوان هاي بعدي

باور نمي كنند ما هم زماني جوان بوده ايم .

 

                                  *******************

 

مطالب مربوط به شاعران برگرفته از وبلاگ نوید است که برای گردانندگان ان موفقیت و استمرار در کار ارزو می کنم