شاعر معاصر دیلمی - فتح الله علیمرادی
فتح اله علي مرادي در پاييز هزارو سيصدو سي وسه در بندر ديلم در يك خانواده ادب دوست چشم به جهان گشود. از آنجا كه هر هفته در خانه پدري ايشان، جلسات كتاب خواني و شعر خواني برپا مي شد لذا از همان روزهاي كودكي به ادبيات به خصوص به شعر علاقه مند شده وهر از گاهي شعر واره هايي را در زير لب زمزمه مي كرد. وي سرودن شعر را به طور جدي از سال 1350 شمسي شروع كرد ،كه در آن زمان همكاري هايي با مجلات ادبي كودكان داشت.ايشان فارغ التحصيل رشته ي كارداني ادبيات فارسي هستند وبيش از سي سال است كه در كسوت معلمي هستند.ايشان همه ي قالب هاي شعري را دوست دارند اما بيشتر در زمينه ي غزل وشعر نو طبع آزمايي مي كنند:
يك شب
از نردبان عشق تو
عروج مي كنم
و ستاره ها را
دسته
دسته
از سقف آسمان مي چينم
گردنبندي از ستاره ها مي بافم
وشبي نيز
آنرا به گردن تو مي آويزم
آنگاه
آسمان در برابرت
سجده خواهد كرد.
********
پيرم و مانند قالي زير پا افتاده ام
كشتي بشكسته اي بي ناخدا افتاده ام
خسته ام از انجماد زير صفر سينه ها
همچو سايه از خودم حتي جدا افتاده ام
مي كنم كز در خودم زير پتوي يخ زده
در كنار آشنا، نا آشنا افتاده ام
مي كشم تن را به زير آفتاب خستگي
بي خبر از هرم دستان خدا افتاده ام
خسته ام از اين همه سامانه دل مردگي
چون سوار خسته اي در نا كجا افتاده ام
شاعري درد آشنايم در دل شهر شما
در ميان بي هنرها، بي بها افتاده ام
رخنه كرده مد پرستي سالها در بين ما
من كه روح آبشارم از جلا افتاده ام
من كه عمري آفتاب روشن يك رنگي ام
سايه اي نا آشنا دور از شما افتاده ام
***********
يكي ديگر از شاعران ديلم علي احساني است ،وي در مرداد ماه سال هزارو سيصدو شصت و دو در ديلم متولد شد و كار شعر را به صورت حرفه اي از سال هفتادو هشت آغاز كرد. او كار خود را در قالب هاي شعري غزل و سپيد دنبال مي كند و به غير از آن ترجمه اشعار انگليسي را هم گاهي بر حسب تفنن انجام مي دهد.
ميان اين همه آدم سراغ دريا رفت
پر از علامت پرسش خزيد و آنجا رفت
گلوي او خفه مي شد، چه بغض تلخي داشت
به شوق ديدن دريا چه بي مهابا رفت
دچار حس غريبي، ملال تنهايي
پر از هواي رهايي، سراغ دريا رفت
به چشم آبي دريا نشست و هي زل زد
تمام فكر و خيالش به قعر دريا رفت
و ناگهان به خود آمد، بلند شد آرام
دوباره حسرت فردا، دوباره تنها رفت
دليل بودن خود را زچشم دريا خواند
وبا ملال مظاعف از آنجا رفت
****
مرا به كجا بايد...؟
كه نمي برند،
اين پاهاي تنبل جغرافيا.
از خليج تا خزر،
البرز البرز
سايه روشن!