چه بد كردم به غربت رو نهادم

به زندان تهي دستي فتادم

الهي همچو (پاكباز) كس نباشد

كه دنيا ناگهان دادي به بادم

مرحوم «كربلايي رضا پاكباز» فرزند مرحوم كربلايي نجف در بوشهر متولد وتا عنفوان نوجواني عمر خويش را، در بوشهر سپري كرد. پدر وي به شغل درودگري (نجاري) اشتغال داشت و سپس به همراه فرزند خود، به «كويت» مهاجرت كرد.

شاعر صاحب دل و شوريده حال، در كنار پدر وپا به پاي او، به كار درودگري پرداخت ودر آن كار خبره گرديد،به طوري كه گفته مي شود، آن قدر در كار خود اعتبار كسب كرد، كه از طرف بزرگان كشور كويت، ماموريت پيدا كرد، تا امور مربوط به نجاري خانه هاي آنها را،انجام دهدو بعدها به شهرت بالايي از اعتبار رسيد.

اما شاعر رنج غربت كشيده و صاحب دل ما ، هرگز تحت تاثير اين شهرت ناپايدار قرار نگرفت و اين موقعيت ها هرگز از رنج وي در غربت و هواي شهر و دياروشوق ديدار ياران نكاست.

شاعر شوريده حال دل به ياري بست كه چندان با سوز دل شاعر آشنا نبود وبعد از به آتش كشيدن دل شاعر، راه بي وفايي را در پيش گرفت و دل شاعر را بيش از پي، با دردها و رنج ها آشنا ساخت:

نگار من سر انگشتش حنا بست

به جسم وجان من چون شعله اي جست

چو (پاكباز) عالمي كرده جگر خون

به اميد وصالش رفت از دست

شاعر در ميان سالي، با خانواده اي از بندر ديلم در كويت آشنا ودر نتيجه، منجر به ازدواج وي با يكي از دختران آن خانواده سرشناس،در كويت گرديد.

پس از آن كه خانواده، تصميم به بازگشت به بندر ديلم گرفت، شاعر دل سوخته نيز به تبعيت از همسر خود كويت را ترك و به بندر ديلم مهاجرت نمود ودر خانه اي واقع در ضلع شمالي ميدان«حسينيه اعظم»(ميدان امام حسين فعلي) كه متعلق به مرحوم حاج حسين كه از اقوام نزديك همسر وي بود ودر كويت به سر مي برد، سكني گزيد وشغل درودگري را دنبال كرد.

اما رنج مويه هاي شاعر انتهايي نداشت:

قدم در خاك ديلم چون نهادم

تمام هستي ام بر باد دادم

نكرده گوش (پاكباز) پند ياران

چو اسكندر به گردابي فتادم

شاعر با آشنا شدن با محافل شبانه كتاب خواني و شعر خواني كه هر شب، در منزل يكي از دوست داران شعر و ادب تشكيل مي شد، با اشتياق در آن محفل شركت و سروده هاي خود را قراعت مي نمود و با اشعار دل نشين خود به آن مجلس ادبي، رونق مي بخشيد.

مر حوم «رضا پاكباز» از سواد مكتبي بر خوردار بود و با استفاده از مطالعه،سواد خود را ارتقا مي داد.وي بيشتر اشعار خود را، در قالب دو بيتي كه با روحيه مردم جنوب، بيشتر مانوس است، مي سرود. اما از سرودن تك بيت ها ويا غزل كوتاه نيز غافل نبود.

ترسم كه بميرم و غم بي پدر شود

اين طفل ناز پرور من در بدر شود.

مرحوم« پاكباز» اسم خانوادگي خود را در سروده هايش تخلص مي كرد وبا همين نام، براي مردم و ادب دوستان شناخته شده بود.

نكته اي كه قابل ذكر است و بر صاحب دلان و ادب دوستان،پوشيده نيست،اين است كه واژه «پاكباز»در دو بيتي هاي شاعر اشكال ايجاد كرده ووزن دو بيتي ها را تا اندازه اي مختل كرده است. چرا كه حرف (ز) در پايان واژه (پاكباز) زايد به نظر مي رسد و خوانده نمي شود. البته با توجه به سواد مكتبي شاعر و محدوديت هاي موجود در آن زمان، اين نكته چندان دور از انتظار نيست.

مرحوم كربلايي رضا پاكباز، فرد بسيار خوش مشرب، مردم دار، خوش برخورد و بذله گويي بود و علي رغم تبسمي كه هميشه بر لب داشت، غم گنگي در نگاه صميمي اش موج مي زد. به طوري كه مي شد به رنج هاي درونش پي برد واين رنج تا پايان عمر، همراه وي بود:

فلك پيچيده حال و روزگارم

بريده دست من از وصل يارم

غم (پاكباز) ز درياها فزون است

بريده ريشه سبز انارم

مرحوم كربلايي رضا پاكباز،در سحرگاه چهاردهم بهمن ماه هزارو سيصدو پنجاه وهشت،نداي حق را لبيك گفت و در گورستان عمومي ديلم به خاك سپرده شد.

آرامگاه وي در سمت غربي منبع آب زميني واقع و زيارتگاه دوستان قديمي و دوست داران شعر و ادب است.

مركز عيش من آن گوشه ي ميخانه دل

تا حريفان به در آيند پشيمان و خجل

تا به خلوت بدرد جيب تاسف (پاكباز)

كشتي عشق بنا گاه فتاده است به گل