ديلم در ايينه زمان

بنه خاطر» – «بندرحماد»- «بُنت ارانی» از چه نامهایی سرچشمه گرفته اند.... تاریخ ما چه تلخ و چه شیرین، گذشته انکارناپذیر ماست... آگاهی از تصویرهای زیبا و گاه تأثیربرانگیز تاریخ، تطهیر و یا تقبیح آن نیست! تاریخ همانند فرهنگ ما مکمل هویت ماست و سرزمین بی تاریخ و بی فرهنگ، سرزمین بی هویت و گمشده است... از روشهای بارز و آشکار بازشناخت سنتها، آیینها و بخشی از تاریخ هر دیار و سرزمین استفاده از منابع تاریخی، پژوهشهای تاریخی،تحقیقی اشخاصی است که به نوعی به تاریخ آن دیار وابسته یا علاقمند بوده اند و دست به تلاشی درخورتحسین در ثبت وقایع تاریخی و یا کنکاش در منابع تاریخی زده اند... برادر گرامیمان علیرضا خلیفه زاده پزوهشگر خوش فکر و باذوق و سلیقه شهرستان و شادروان عبدالحمید صدیق از پژوهشگران و علاقمندان تاریخ بندردیلم از موارد بارز این مصادیق می باشند.... شادوران عبدالحمید صدیق در مورد تاریخ بندردیلم اینچنین نقل می کند: قلعه دیلم « مبدأ دیلم قلعه ای بود که می گویند متعلق به عضدالدوله دیلمی بوده است. این قلعه در طول چند قرن بعد از دیلمیان(آل بویه) روبه ویرانی گذاشت تا اینکه در دوره شاه عباس صفوی سالهای 1034-996 ه .ق (حدود 395 سال پیش) پرتغالی ها در خلیج فارس نفوذ کردند و بحرین (جزیره هرمز) را مرکز نیروهای خود قرار دادند. شاه عباس صفوی صلاح دید برای مبارزه با پرتغالی ها بوسیله ناوگان دریایی با آنها برخورد کند. اصفهان پایتخت شاه عباس اول صفوی بود و از لحاظ کوتاهی فاصله و سوق الجیشی از قلعه دیلم جهت راه یابی به دریا استفاده می کرد. و از اینجا نیرو به خلیج فارس می بُرد. شاه عباس این قلعه را گسترش داد و چند برج دیده بانی برای آن ساخت...» در پستهای قبل اشاره داشتیم که در دوره صفوی اعرابی به نام «خلیفات» از جزایر حاشیه خلیج فارس بویژه جزایر قطر و بحرین به بندردیلم آمدند که تا اواسط دوره قاجاریه (دوره محمدشاه قاجار) نیز با اقتدار در دیلم حکومت می کردند. طایفه و یا طوایف خلیفات بصورت کپرنشین زندگی می کردند و بنایی درست نکردند. عده ای از آنها بعداً به موطن خود بازگشتند و برخی دیگر نیز در استان بوشهر در اطراف بندرریگ و بوشهر ساکن شدند... در اواخر دوره افشاریه وضعیت دیلم به لحاظ تجارت و رونق بازرگانی و ... راکد بود. و در دوره زندیه رونق تجاری این دیار دوباره از سرگرفته شد. در دوره محمدشاه قاجار (حدود 178 سال پیش) سه نفر بنامهای: «شیخ خاطر»، «شیخ حماد» و «شیخ ارانی» از قبیله دیالمه از دهستان بنه رشید از رامهرمز به اطراف بندردیلم و بندرحماد جهت دامپروری کوچ کردند. «شیخ خاطر» با استقرار در منطقه بنه خاطر مؤسس روستای بنه خاطر شد. «شیخ حماد» نامش را بر بندرحماد گذاشت.یا اینکه به نوعی مؤسس بندرحماد شد. «شیخ ارانی» چون پسر نداشت و پس از فوتش دخترش شیخوخیت خانواده اش را در دست گرفت، یک درخت تنومند با دو حلقه چاه سر راه بندردیلم امازاده شاه عبدالله وجود دارد، که تا هنوز به «بُنت ارانی» معروف است. سرسلسله فامیل ««گله گیری»» در دیلم.... سه برادر به نامهای «حاج عبدالکریم»، «حاج عبدالنبی» و «قایدعبدالنبی» از منطقه کوه گیلویه با هماهنگی شیوخ خلیفات کوچ کرده و وارد دشت بزرگ لیراوی می شوند. ده کنارکوه را در شمالی ترین نقطه دشت لیراوی بنیان می گذارند و حدود 10 سال در آنجا می مانند. تا اینکه «حاج عبدالکریم» و «حاج عبدالنبی» به دیلم می آیند... قلعه دیلم تا آن زمان غیرمسکونی بوده و خارج از قلعه نیز بنایی نبوده «حاج عبدالکریم» که از نظر مالی پیله ور بود در قلعه سکونت گزید. «حاج عبدالنبی» خارج از قلعه خانه ای گلی ساخت و چون ملا بود مکتب درسی دایر نمود و در ماه محرم و صفر نیز عزادری برگزار می کرد... خانواده های گله گیر ساکن بندردیلم اولاد این دو نفر هستند، که اصالتشان به مناطق کوه گیلویه برمی گردد... اولاد دیگر این سه برادر که در کنارکوه ماند به فامیلهای کنارکوهی شهرت یافتند... لقب گله گیر به معنی «دست چین کردن»، از طرف احتشام ادوله حاکم بهبهان در سالهای 98 تا 1281 هجری قمری (حدود 150 سال پیش) دوره ناصرالدین شاه قاجار به «حاج علی بیک» جد گله گیرها داده شد. چون همیشه دقت داشت در بین تفنگچین ها و ... بهترین ها را گله گیر کند. احتشام الدوله هم او را صدا می زد: گله گیر!! گله گیری کردی... و کم کم وی به همین لقب شهرت یافت.

دو شاعر ديلمي

دلبر - هاشم شعله - 1365 م چه دونم خلق و حال دلبر حسنله خوب و جمال دلبر بی هزار دنیا عوض م نی کنم ا بگن امروز یه تار دلبر شو و روز صد استخاره ایزنم تا بفهمم م یه فال دلبر بی سر انگشت ایشمارم حسنشه صد حسابگر نونه مال دلبر بی اشاره ایگمش وردا بیو ایشنفم خم قیل و قال دلبر می کموتر من هوا بال ایزنه م بنازم فر و بال دلبر دس باد ایگردن دور سرا بی تیم زلف شلال دلبر [ادامه مطلب] گل - هاشم شعله - دیلم 1370 کوره دلت ا که نبینی گله دس پا چلفتی ا نچینی گله اینجو بهار سوزه و صحرا خشه کومه کنی تیش بشینی گله ریته و صحرا کن و سی گل بدو حیف که امروز ول اینی گله ا بگری گوشه بهار ، چر تنه بر طرفش تا که ببینی گله سوزه همی جا و زمین منگکی رنگ جهونی که وش اینی گله بر ک تیلته که ننی پات ریش له ایکنی کا تو دل اینی گله سیل وه صحرا کن و دل وش بده سی م نگو نیینم و نی گله [ادامه مطلب] معرفی شاعر هاشم شعله فرزند غلامحسین متولد دوم فروردین 1332 اهل و ساکن بندردیلم تحصیلات دیپلم برق و بازنشته ی بانک صادرات [ادامه مطلب] کیست مولا - حمید مرادی کیست مولا آنکه احسان آورد ظلمت ما را به پایان آورد کیست مولا آنکه در قوم عرب نانی از بهر یتیمان آورد کیست مولا تا که با آیات حق در عرب ترویج قرآن آورد کیست مولا که با اعجاز خود خضر را یکباره حیران آورد کیست مولا آنکه در میدان جنگ خیل چون فریاد طوفان آورد کیست جز مولا ضعیفان را مدد بر دل بی جانشان جان آورد کیست جز بنت اسد آن فاطمه کعبه را اینک به فرمان آورد [ادامه مطلب] دو چشمانت - حمید مرادی دو چشمانت مثال جزر دریاست چو خالی می شود دریا هویداست به قربون هلال دوم ماه & ... مقام معلم - حمید مرادی به علم افزون و والائی معلم اگر چه بی تمنایی معلم فضیلؠ...

وصيت دكتر چمران

وصيتنامه شهيد دکتر چمران به امام موسي صدر اشاره: متني كه در زير مي خوانيد، وصيتنامه اي ازعارف زمان شهيد دكتر مصطفي چمران است كه خطاب به امام موسي صدر نگاشته شده است. اين وصيتنامه در 29 خرداد سال 1355 تنظيم گرديد يعني در سياه ترين روزهاي جنگ داخلي لبنان، كه از يكسو نيروهاي فلسطيني و احزاب چپ لبنان با سوريه درگير شده بودند؛ و از سوي ديگر احزاب دست راستي و در رأس آنها فالانژيستها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملي و اسلامي لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنين روزهايي كه از آنها به عنوان دومين دوره جنگ داخلي نام برده مي شود، امام صدر به دكتر چمران مأموريت داد تا براي سازماندهي مقاومت شيعيان، راهي شهرك نبعه گردد. و اين وصيتنامه قبل از عزيمت تنظيم گرديد. اما سير اين وصيتنامه خود داستاني دارد كه اينك بدان مي پردازيم: كاشف اين وصيتنامه، دانشمند محترم و كارشناس كهنه كار مسائل سياسي خاورميانه، جناب آقاي محمدعلي مهتدي است. اين برادر عزيز از دوستان دردمند و قديمي امام صدر است، و سالها مسئوليت دفتر صدا و سيماي جمهوري اسلامي را در بيروت بر عهده داشته است. از جمله در سال1361، كه اسرائيل به لبنان حمله نمود و تا دروازه هاي بيروت پيش آمد. آقاي مهتدي تعريف مي كرد كه در روزهاي آغازين جنگ، با همكاران خود براي تهيه گزارش به جنوب رفتند. طبعاً به شهر صور و مؤسسه صنعتي جبل عامل نيز سر زده بودند. ساختمان مدرسه در اثر اصابت بمب و خمپاره آسيب ديده بود. يكي از اتاقهاي آسيب ديده، اتاق قديمي دكتر چمران بود. همان اتاقي كه ساعتها گفتگوي آقاي مهتدي و دكتر چمران را پيرامون مسائل لبنان، خاورميانه، انقلاب اسلامي ايران و …، نظاره كرده بود. كاغذها، دفاتر و پرونده هاي زيادي بر روي زمين پخش شده بودند. در همان حالي كه فيلمبرداران به كار خود مشغول بودند، آقاي مهتدي نيز كاغذها را بررسي ميكرد. و در ميان كاغذها به وصيتنامه مورد نظر برخورد نمود. مطالعه وصيتنامه ايشان را منقلب نمود. همانگونه كه همكاران لبناني، و در انتهاي آن روز خانواده آقاي مهتدي و ميهمان آن روزشان خانم فاطمه نواب صفوي را نيز متأثر نمود. بدنبال بازگشت آقاي مهتدي، وصيتنامه تحويل بنياد شهيد چمران گرديد. اما متأسفانه سالها بدون استفاده در آرشيو آن باقي ماند! تا اينكه يكي از همكاران با ذوق آقاي سيد مهدي شجاعي، آن را مجدداً در آرشيو بنياد كشف نمود . وصيتنامه مورد نظر با اجازه بنياد تنسيخ، و نهايتاً در شماره تير ماه سال 1376 مجله "نيستان" چاپ گرديد. آنچه در زير مي خوانيد، عيناً از مجله نيستان نقل شده است. البته آقاي مهتدي اعتقاد دارند، متن اصلي وصيتنامه، از متن چاپ شده آن كاملتر مي باشد. متن وصيتنامه: وصيت مي كنم … وصيت مي كنم به كسي كه او را بيش از حد دوست مي دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي مي دانم! او را وارث حسين مي خوانم! كسي كه رمز طايفه شيعه، و افتخار آن، و نماينده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق طلبي و بالأخره شهادت است! آري به امام موسي وصيت مي كنم … براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي كه مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولي براي اولين بار وصيت ميكنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علايق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم. از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده ام، متأسف نيستم. از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنياي لذات و راحت طلبي را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنياي علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيبائيها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحت طلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته دلان هم آواز گشتم. از دنياي سرمايه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم … تو اي محبوب من، دنيايي جديد به من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهاي بي نظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم، جز محبوب كسي را نبينم، جز عشق و فداكاري طريقي نگزينم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بندهي مادي آزاد شوم… تو اي محبوب من رمز طايفه اي، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش مي كشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل مي كني، كينه هاي گذشته و دشمني هاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان مي پذيري، تو فداكاري مي کني، تو از همه چيز خود مي گذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسانها مي كني، و دشمنانت در عوض دشنام مي دهند و خيانت مي كنند، به تو تهمتهاي دروغ مي زنند و مردم جاهل را بر تو مي شورانند، و تو اي امام لحظه اي از حق منحرف نمي شوي و عمل به مثل انجام نمي دهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال و قدم بر مي داري، از اين نظر تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار مي كنم كه در ركابت مبارزه مي كنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت مي نوشم… اي محبوب من، آخر تو مرا نشناختي! زيرا حجب و حيا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمايانم، يا از عشق سخن برانم يا از سوز دروني خود بازگو كنم… اما من، مني كه وصيت مي كنم، مني كه تو را دوست مي دارم… آدم ساده اي نيستم!… من خداي عشق و پرستشم، من نماينده حق و مظهر فداكاري و گذشت و تواضع و فعاليت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيايي را بسوزاند، آتش عشق من به حدي است كه قادر است هر دل سنگي را آب كند، فداكاري من به اندازه اي است كه كمتر كسي در زندگي به آن درجه رسيده است … به سه خصلت ممتاز شده ام: 1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حيات و مماتم مي بارد. در آتش عشق مي سوزم و هدف حيات را جز عشق نمي شناسم. در زندگي جز عشق نمي خواهم، و جز به عشق زنده نيستم. 2. فقر كه از قيد همه چيز آزاد و بي نيازم. و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند، تأثيري در من نمي كند. 3. تنهايي كه مرا به عرفان اتصال مي دهد. مرا با محروميت آشنا مي كند. كسي كه محتاج عشق است، در دنياي تنهايي با محروميتِ عشق مي سوزد. جز خدا كسي نمي تواند انيس شبهاي تار او باشد و جز ستارگان اشكهاي او را پاك نخواهند كرد. جز كوههاي بلند راز و نيازهاي او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله هاي صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انساني مي گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد. ولي هر چه بيشتر مي گردد، كمتر مي يابد … كسي كه وصيت مي كند آدم ساده اي نيست. بزرگترين مقامات علمي را گذرانده، سردي و گرمي روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارايي همه چيز خود را رها كرده و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است. آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت مي كند … وصيت من درباره مال و منال نيست. زيرا مي داني كه چيزي ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسيده، به خاطر احتياجات شخصي چيزي بر نداشته ام. جز زندگي درويشانه چيزي نخواسته ام. حتي زن و بچه ها و پدر و مادر نيز از من چيزي دريافت نكرده اند. آنجا كه سر تا پاي وجودم براي تو و حركت باشد، معلوم است كه مايملك من نيز متعلق به تو است. وصيت من درباره قرض و دين نيست. مديون كسي نيستم، در حالي كه به ديگران زياد قرض داده ام. به كسي بدي نكرده ام. در زندگي خود جز محبت، فداكاري، تواضع و احترام نبوده ام. از اين نظر نيز به كسي مديون نيستم … آري وصيت من درباره اين چيزها نيست … وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است … احساس مي كنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي ندارم كه به تو سفارش كنم. وصيت مي كنم، وقتي كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم… تو را دوست مي دارم و اين دوستي بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز احساس بي نيازي مي كنم … از او چيزي نمي طلبم و احساس احتياج نمي كنم. چيزي نمي خواهم، گله اي نمي كنم و آرزوئي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي، و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا ميدانم. همچنانكه خداي را مي پرستم و عشق مي ورزم، به تو نيز كه نماينده او در زميني عشق مي ورزم. و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن براي من طبيعي است … عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي وخودبينيي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است … به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنايي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم … مي دانم كه در اين دنيا به عده زيادي محبت كرده ام، حتي عشق ورزيده ام، ولي جواب بدي ديده ام. عشق را به ضعف تعبير مي كنند و به قول خودشان زرنگي كرده از محبت سوءاستفاده مي نمايند! اما اين بي خبران نمي دانند كه از چه نعمت بزرگي كه عشق و محبت است، محرومند. نمي دانند كه بزرگترين ابعاد زندگي را درك نكرده اند. نمي دانند كه زرنگي آنها جز افلاس و بدبختي و مذلت چيزي نيست … و من قدر خود را بزرگتر از آن مي دانم كه محبت خويش را از كسي دريغ كنم. حتي اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سؤاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، يا در ازاء عشق تمنايي داشته باشم. من در عشق خود مي سوزم و لذت مي برم. اين لذت بزرگترين پاداشي است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد … مي دانم كه تو هم اي محبوب من، در درياي عشق شنا مي كني. انسانها را دوست مي داري. به همه بي دريغ محبت مي كني. و چه زيادند آنها كه از اين محبت سوءاستفاده مي كنند. حتي تو را به تمسخر مي گيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند … تو اينها را مي داني ولي در روش خود كوچكترين تغييري نمي دهي … زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثير ديگران عشق بورزي و محبت كني. عشق تو فطري است. همچون آفتاب بر همه جا مي تابي و همچون باران برچمن و شوره زار مي باري و تحت تأثير انعكاس سنگدلان قرار نمي گيري … درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست. عشق سوزان من فداي عشقت باد، كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست، و ارزنده ترين چيزي است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدس ترين خصيصه اي است كه در ميزان الهي به حساب مي آيد …

پيامبر اعظم

رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند . اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند . در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود : « اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . » اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند . سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد . حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود : « اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟‌ » آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند . چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد . رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود : « هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . » و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود : « اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » . و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت . رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت : - « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . » در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند .

بدون نظر

عباس عبدی در سایت شخصی اش نوشته است: حدود سال 1355-1354 در اوج حركت‌های انقلابی بود كه چند تن از دوستان به مناسبتی نزد مرحوم مهندس بازرگان رفته بودند. آن مرحوم هم طبق معمول از هر دری سخنی گفته بود. از جمله كار را به تفاوت ديدگاه‌های داخل خانواده كشانده و بيان داشته بود كه ما مدت‌هاست با خانم‌های خانواده كلنجار می ‌رويم كه برای مهمانی ‌ها بيش از دو نوع خورش درست نكنند، اما بانوان خانواده زير بار نمی ‌روند (قريب به اين كلمات ولی مضمون همين است) و معمولاً چهار خورش را درست می ‌كنند. دوستانی كه از آن جلسه آمده بودند، طبعاً از اين ويژگی با نگاه منفی ياد می ‌كردند، بويژه كه اگر توجه كنيم در آن زمان جوانان مبارز و انقلابی با حداقل خوراك و امكانات زندگی می ‌كردند.البته آن جوانان دیروز،امروز یا همان اختلاف را درون خانه دارند و یا اصولا در چهار نوع خورشت درست کردن با عیال محترمه اختلافی ندارند. خوب! گذشت و انقلاب شد با روحيه‌ای مملو از ساده‌زيستی ،و چنان شد كه بسياری از افراد از فرط خجالت رويشان نمی ‌شد اتومبيل‌های شيك خود را به خيابان بياورند و لوازم تزئینی بسته بندی و به پستو های خانه منتقل شد، زيرا كه از چشم غره‌های مردم در امان نبودند. ابتدا مردم را گروه‌گروه به كاخ‌های سعدآباد و نياوران می بردند تا بدانند خاندان شاه در چه كاخ‌هايی زندگی می ‌كردند و چه تجملاتی داشته‌اند کاخهائی که امروز در برابر تجمل خانه های عده ای محلی از اعراب ندارند . در برخی از دانشگاه‌ها غذاخوری استادان برچيده و تبعيض و تجمل از ميان رفت تا آنان هم در غذاخوری دانشجويان غذا صرف كنند! برخی با رغبت و اختيار ساده‌زيست بودند يا شدند، برخی هم از روی ريا و دورويی با جماعت هم‌رنگ شدند و در نهایت ارضای تجملات یا سرکوب شد یا به پشت پرده رفت. خوب همين جا خاطره‌ای را بگويم تا قضيه روشن‌تر شود. يكی از افرادی كه در دولت قبل در سطح وزير و معاون رييس جمهور بود در همان سال‌ها ازدواج كرد. با اينكه دختر و پسر از خانواده مرفهی بودند، اما عروسی را در منزل يكی از دوستان برگزار كردند (البته آن موقع رسم بود كه عروسی ‌ها در مسجد برگزار می ‏شد) شب قبل از عروسی يكی از دوستان دیگر كه بعداً هم وزير شد، با دوست ديگری تماس می ‌گيرد كه شنيده‌ام فلانی می ‌خواهد در عروسی خود چلوكباب (البته از نوع كوبيده و نه برگ!!) بدهد، آيا راست است؟ وی هم اظهار بی ‌اطلاعی می ‌كند و قرار می ‌شود موضوع را پیگیری کند. به داماد زنگ می ‌زند كه شنيده‌ام می ‌خواهی چلوكباب بدهی، آبروريزی می ‌شود، بهتر است خورشت بدهی. فردا شب كه عروسی بود، همه منتظر شام بوديم كه يك كاسه لوبيا و يك قاشق سهم هر كس برای شام بود!! داماد بیچاره از ترس این که آبروریزی نشود لوبیا را ترجیح داده بود! البته اخيراً كه پسر آن خانم و آقا عروسی داشت به رسم يادبود عروسی پدر و مادرش يك مقدار لوبيا هم در كنار ده‌ها قلم غذای ديگر به ميهمانان خود كه در بهترين باغ الهيه بود تقديم كرد تا جبران بخشی از مافات شود!! خوب به خاطر دارم كه اوايل انقلاب با هيأتی ديپلماتيك به سوريه رفته بوديم. آنجا در مجلس شامی شركت كرديم. در اين مجالس معمولاً چندين بار و انواع مختلف غذا می ‌آورند و ميهمانان بايد از هر كدام اندكی بردارند تا پايان غذا، وعده آنان كامل شود، اما هيأت ايرانی كه با اين امور بيگانه بود هر كدام در اولين بار كه پيش‌خدمت‌ها آمدند به اندازه خوراكشان برداشتند و آنان تعجب كرده بودند كه چرا اينها اين قدر پرخور هستند، غافل از اينكه فرصت خوردن غذاهای بعدی را از دست دادند. همان موقع عكس اين قضيه هم رخ داده و يك بار كه هيأت سوری به ايران آمده بود در ضيافت شامی شركت می ‌كنند و در اولين تعارف غذای كمی برمی ‌دارند با اين اميد كه غذاهای بعدی هم هست، غافل از آنكه همان يك نوع غذا سرو می شد و آنان گرسنه ماندند!! اینها را گفتم تا با فضای آن زمان آشنا شوید.اين روحيه حدوداً تا سال‌های 1362 و 1363 وجود داشت و پس از آن راه افول را پيش گرفت، تا اينكه پس از جنگ و روی كار آمدن آقای هاشمی، شعار مانور تجمل داده شد. تمام تمايلات سركوب شده چون غده‌های چركين سر باز كرد و جامعه اين بار از اين طرف بام فرو افتاد. آن روزها چنان القا شد كه همه تصور كردند، عجب فرصتی را از دست داديم و نعمت‌های زندگی در دو قدمی ما بود و از آن استفاده نمی ‌كرديم، در حالی كه خواست خداوند بوده كه ما از اين نعمت‌ها متنعم شويم. فضای حماسی سازندگی و كامجويی از دنيا به وفور بود، مخالفان آن سياست‌ها، متهم به اين شدند كه می ‌خواهند مردم در فقر و نكبت (اين كلمه را توجه كنيد زياد تكرار می ‌شد) زندگی كنند. ايران و همه نقاطش به گونه ديگری ديده شد. وقتی كه به بلندی ‌های موجود در چهارمحال بختياری رفتند، ياد سلسله جبال آلپ و اسكی زمستانی دوستان و نزديكان محترم در سوييس و در دل اين سلسله جبال افتادند و معلوم شد كه سلسله جبال ايران هم چيزی كمتر از آنجا ندارد، برف آنهم كه بيشتر است، پس چه بهتر كه اينجا سوييس شود و مقداری صرفه‌جويی ارزی در سفرهای سياحتی به سوييس نصيب دولت و كشور شود!البته مدتی بعد روستای این منطقه در رانش زمین به زیر خاک رفت اما اثری از پیست اسکی نشد. اين فرايند به مرور موجب شكل‌گيری فضايی شد كه حداقل در اخلاق انقلابی مذموم بود. خبرها می ‌آمد كه ميهمانی ‌های زنانه بانوان محترمه مقامات، محل ارايه آخرین مد لباس پاریس و جواهرات ایتالیائی و جراحی ‌های زيبايی و ساكشن شكم و پلاستيك و... شده و به سرعت خانه‌های اعيانی مصادره‌ای و يا زمين‌های بایر واگذاری به ثمن با وام‌های ارزان قيمت تقديم آقایان شد و خانه‌های آقايان بزرگ و بزرگ‌تر شد و از جنوب و وسط شهر به دامنه كوه‌های شميرانات نزديك و نزديك‌تر شد و طبقه‌ای جديد شكل گرفت كه تا پوست و گوشت و استخوانش در منابع مالی رانتی فرو رفته بود. ‌البته اگر فيش حقوقی آنان را ملاحظه می ‌كرديد بر حسب آن درآمدها تا قرن‌ها نمی ‌توانستند اين راهی را كه طی چند روز پيمودند، بپيمايند. اين وضعيت چند اشكال داشت. اشكال اول آن اين بود كه عموم اين سرمايه‌ها ناشی از رانت حكومتی و فساد اداری بود، فسادی كه صريحاً به عنوان صلاح معرفی می‏شد. اشكال دوم اين بود كه در علن كماكان شعارهای دفاع از محرومين و فقرا و... ساده‌زيستی داده می‏شد، اما به قول مرحوم حافظ چون به خانه می‌رفتند آن كار ديگر می‌كردند، و بالاخره اشكال سوم هم اين بود كه می‌خواستند نان اين وضع و نان انقلاب و شعارهای آن را همزمان بخورند و در عین حال از خوردن چوب آنها در امان باشند و اين شدنی نبود. مجموعه اين حوادث موجب شد كه دستی روی دست بلند شود، و با همان ابزار به مقابله كسانی برخيزد كه سهم چندانی از اين خوان يغما را برای ديگران منظور نمی‌داشتند. خوب اگر قرار است كه منتقدين را با ضرورت استفاده از نعمات خدادادی خفه كرد چرا نمی‌توان با انگ تجمل‌گرايی چنين نمود؟ در هر حال مردم اين وسط شدند مرغ عروسی و عزا كه هم در مراسم تجمل‌گرايی و هم در مراسم ساده‌زيستی سرشان بريده شد. دعوت مردم با مانور تجمل همان قدر فريبكارانه بود كه نشان دادن كفش‌های كهنه فريبكارانه است. و در هر دو مورد سر جامعه بی‌كلاه مانده است. بايد گفت كه در واقعيت امر ، ساده‌زيستی امری كاملاً نسبی است و بستگی به شرايط اقتصادی و اجتماعی دارد. البته وقتی كه صاحبان قدرت برای قدرت خود مبنايی مردمی قايل نباشند، به ناچار بايد به تجملات و زرق و برق روی آورند كه قدرت اندك خود را با آن جلا دهند، اما فراموش نكنيم، كه در اين معنا، تجملات، فقط ماشين و خانه لوكس و گران‌قيمت و غذاهای متنوع نيست، اينها نمونه‌های ساده ای از تجملات در خدمت قدرت هستند، و چه بسا افراد زيرك از اين نوع تجملاتی كه به چشم افراد كوته‌بين مهم می‌آيد، پرهيز می‌كنند، اما قدرت را با تمام توان به زرق و برق تجملات ديگر می‌آرايند تا برق آن چشم ديگران را خيره كند. قدرت انواع تجملات سياسی، فرهنگی، اجتماعی و نظامی دارد، كه قدرت‌های ضعيف می کوشند، با پوشيدن اين تجملات، خود را خيره‌كننده به نمايش گذارند. ابتدا بهتر دانستم كه خاطره بدون نام باشد اما برخی دوستان اصرار كردند كه با نام جذاب تر است لذا اضافه می كنم كه عروسی آقای سيد محمد هاشمی و خانم ابتكار بود.كه اخيرا هم عروسی پسر بزرگشان آقا عيسی بود آن آقايی كه تماس اول را می گيرد آقای بيطرف بود و با آقای ميردامادی مساله را مطرح می كند و ايشان هم از آقای محمد هاشمی صحت قضيه را جويا می شوند. البته دو سال بعد آقای هاشمی جبران كرد و تعدادی از دوستان را دعوت خصوصی كرد و با جوجه كباب و چلوكباب (هم برگ و هم كوبيده!)جبران گذشته كرد كه برخی از افراد برای اولين بار بود كه جوجه كباب می خوردند.البته نه اين كه فكر كنيد فقير بودند ،نه،بلكه انقلابی بودند. بر گرفته از سايت مشاركت

مرحبا بچه هاي ديلم

پارسال در فرصتی به همراه مهندس غلامی پور، مهمان مهندس عمران گله گیر و همکار گرامی اش جناب آقای بهشتی در آزمایشگاه و پژوهشگاه آموزش و پرورش دیلم بودم، در بین گفتگوی ما، آقای بهشتی دعوت کرد که از پروژه های در دست انجام مخترعین و پژوهشگران مرکز دیداری داشته باشیم. در بین آن پروژه ها، ساخت یک زیر دریایی به چشم می خورد که آقای بهشتی امید فراوانی به آن داشت و از اینکه بودجه کافی برای اتمام پروژه ندارند، گله مند بود و از ما می خواست که در وبلاگ از خوانندگان بخواهیم که راهکاری نشان داده و یا اگر کسانی را می شناسند که حاضر به سرمایه گذاری در انجام این پروژه ها هستند، معرفی نمایند. بنا به دلایلی این امر به تعویق افتاد تا اینکه چند شب پیش در اخبار ساعت ۲۲ شبکه سه، خبر خوشحال کننده اتمام پروژه آن زیر دریایی را شنیدم و جوانان همشهری را دیدم که زیر دریایی خود را به نمایش گذاشته اند و بعد از آن هم در شبکه خبر، در اخبار تصویری، به عنوان جوانان بوشهری، خبر را بار دیگر دیدم. ضمن تبریک به این عزیزان و دوستان سختکوشی همچون آقای بهشتی، امیدوارم که مسئولین گرامی شهر و خیرینی که نگاهی به سالم سازی محیط جوانان و فراهم آوردن امکاناتی برای بروز استعدادهای فرزندان شهر دارند، دستی بالا زده و ضمن ارج گذاری به کار این گرامی ها، باری از دوششان بردارند. از سايت ديلمي يل

ديلم در گذر زمان

اداره جغـرافیـایی ارتـش در سـال 1330 «فرهنـگ جغـرافیایی ایـران» را تهیـه و منتـشر می کرد. در جلد هفتم آن شرح کامل و ارزنده ای از موقعیت بخش دیلم و شهربندردیلم بدین گونه به دست می دهد: « دیلم نام یکی از بخش های هفت گانه شهرستان بوشهر، در شمال باختری شهرستان واقع و محدوده است از شمال باختر به شهرستان بهبهان، از خاور به بخش خشت شهرستان کازرون و از جنوب خاوری به بخش گناوه، از باختر و جنوب به خلیج فارس... هوای بخش دیلم گرم و مرطوب و شغل اهالی بخش زراعت و باغبانی و صیدماهی و باربری دریایی(جاشویی) است... این بخش از یک دهستان بزرگ به نام «لیراوی» تشکیل شده است. مجموع قراء و قصبات آن 36 و نفوس آن (بخش دیلم) در حدود 12900 تن و قراء مهم آن عبارتند از: باباحسنی شمالی و جنوبی- حصار- گربه ای- گزلوری- احمدحسین- مال سنان- بویرات- شیخ زنگی و عامری است... مرکز بخش و دهستان بندردیلم شهر دیلم است.... هوای این بندر جنوبی گرم و مرطوب، آب شرب آن از باران تأمین می شود. سکنه شهردیلم مطابق آخرین سرشمالی 3500 تن است... شغل اهالی بندردیلم کسب و تجارت با کشورهای حوزه خلیج فارس و صیدماهی و محصولات دریایی است. در حدود 119 باب دکان، یک دبستان، شعبه بانک ملی، بخشداری، ژاندارمری، گمرک، گاردمسلح گمرکی، ثبت و آمار، دارایی، شهربانی، پست و تلگراف و تلفون در قصبه بندردیلم وجود دارد. به واسطه کمی عمق خور و ساحل، کشتی های بزرگ نمی توانند به ساحل نزدیک شوند. قایقهای شراعی می توانند تا 1000 متری ساحل بیاسایند. و لنگرگاه کشتیهای بزرگ به تناسب از 5 تا 10 هزار گزی ساحل است...» با دقت در متون تاریخی و نوشته های توصیفی در ارتباط با دیلم علاوه با آگاهی از چگونگی زندگی ساکنین و مردمان سخت کوش این دیار، برخی از معضلات و مشکلات عمده ، اصلی و همیشگی آن نیز به خوبی نمایان است. به طور مثال از زمانهای دور گذشته تا کنون بحث وضعیت نامناسب و کم عمقی خور دیلم برای تجارت و بازرگانی، تردد شناورهای باری و صیادی و ... یکی از معضلات فراروی توسعه شهرستان دیلم بوده که هنوز هم به قوت خود باقی است!!!.... -------------------------------------------------------------------------------- قدیمی های دیلم را بیشتر بشناسیم.... بین سالهای 1315 تا 1318 حکومت بندردیلم به بخشداری بندردیلم تغییر نام پیدا کرد. نام برخی از بخشداران ، شهرداران، دانش آموزان، معتمدین ، شورای بخش و ... که از قدیمی ترین و ابتدایی ترین شهروندان و فعالان بندردیلم بوده اند را برای آشنایی شهروندان و خوانندگان گرامی و همشهریان خوبمان درج می نماییم. بخشداران قدیمی بندردیلم... · در یک سند تاریخی به تاریخ 27/12/1318 نام «فهیمی» کفیل بخشداری دیلم دیده می شود. · در سند تاریخی دیگر به تاریخ 17/1/1319 نام «عابدی» بخشدار دیلم در آن سال دیده می شود. · یکی از قدیمی ترین بخشداران بندردیلم نصرالله رستگار می باشد، که در نهم تیرماه سال 1319 به دیلم وارد شد و مشغول انجام وظیفه شدند. · سید حسین علوی کنگانی به عنوان بخشدار فعال، خوش فکر و اصلاح گر بندردیلم در تاریخ 28/10/1329 در بخش بندردیلم فعالیت داشتند. · اسناد دیگر از بهمن سال 1329 تا 1330 بخشدار دیلم را «خرمایی» معرفی می کنند. · در سندی تاریخی دیگر در تاریخ 6/5/1347 نام بخشدار «منصوری» را می بینیم. · و در اسناد سالهای 1352 تا 1357 نام «کفایی» را به عنوان بخشدار دیلم می بینیم. شهرداران قدیمی بندردیلم.... § اولین شهردار بندردیلم: «حاج عبدالرسول بشیری» بوده که نام او در اسناد سال 1337 بندردیلم دیده می شود. § دومین شهردار بندردیلم: شخـصـی فــرهنـگـی بــــه نــــام «کـمالی پور» بود. § سومین شهردار بندردیلم: «اسماعیل محسنی». § چهارمین شهردار بندردیلم: «حاج محمد زاهدی پور» بود. § یکی از آخرین شهرداران بندردیلم در قبل از انقلاب «ماشاالله کشاورزیان» بود که در تاریخ 6/4/1354 برای سناتور بوشهری پیام تبریک تلگرافی فرستاد. البته در همان روز آیت اله شریعت و پرویز خلیجی نیز پیامهای تبریکی از دیلم به تهران فرستاده اند. شورای فعال بخش بندردیلم... در سال 1329 همزمان با دوره بخشداری سید حسین علوی کنگانی شورای بخش دیلم با حضور رؤسای ادارات و معتمدین محلی از شهروندان بندردیلم فعالیت فراوانی را برای عمران و آبادانی شهردیلم شروع کرد. چهار نفر از معتمدین محلی که از اعضاء شورای بخش بندردیلم بودند، عبارت بود از: «بشیر بشیری» - «عباس دیلمی پور» - «فرج الله مبارکی» و «رضا اخلاقی». از جمله فعالیتهای مثبت و قابل ذکر این شورای فعال می توان به موارد زیر اشاره نمود: ü آنها از سال 1329 ماهانه و یا هر پانزده روز قیمت اجناس دیلم را تعیین و اعلام عمومی می کردند. ü پیگیری برای انتخاب مأمور فنی کشتارگاه دیلم. ü تصویب اعطاء کت و شلوار به دانش آموزان دیلم به مبلغ 2125ريال برای تهیه 30 کت و شلوار. ü پیگیری برای تأسیس کلاسهای اکابر در شهردیلم. ü پیگیری برای احداث دبیرستان در بندردیلم. ü درخواست پزشک، دارو و احداث درمانگاه و مرکز درمانی یا بیمارستان برای دیلم از جمله فعالیتهای شورای بخش بندردیلم در سال 1329 می باشد. روزنامه نگاران بندردیلم... سه تن از قدیمی ترین روزنامه نگاران بندردیلم را می توان: «پرویز خلیجی» - «ایرج خلیجی» و «غلامرضا کپتان» نامید. صورت اسامی دانش آموزان حوزه فرهنگ (کلاس ششم) بندردیلم در سال 1329 در آن زمان برای تأسیس دبیرستان در هر نقطه که پس از کلاس ششم ابتدایی از مراحل تحصیل دانش آموزان بود، حداقل 30 نفر دانش آموز یا فارغ التحصیل سال ششم ابتدایی نیاز بود، که متاسفانه علیرغم تلاش فراوان شورای بخش بندردیلم، به دلیل قبولی فقط 8 نفر از دانش آموزان که در جدول بالا اسامی تعدادی از آنها را ذکر نمودیم، امکان تأسیس دبیرستان در بندردیلم فراهم نگردید... -------------------------------------------------------------------------------- عوامل توسعه نیافتگی استان بوشهر و شهرستان دیلم.... مهمترین علل و عوامل توسعه نیافتگی استان بوشهر و شهرستان دیلم.... بخش دوم... ۵. پیروی از روشهای غلط و سنتی قدیمی: متاسفانه باز هم به دلیل عدم توسعه یافتگی استان بوشهر، ما هنوز از روشهای قدیمی و غلط در صنایع خودمان استفاده می کنیم. که می توان از این روشهای غلط در صیادی و ماهیگیری و کشاورزی و ... استفاده می کنیم. بعنوان مثال لنجهای ماهیگیری ما تا همین سالهای اخیر حتی از داشتن بی سیم، جی پی اس، ادوات و تجهیزات صید و ... محروم بودند. و یا کشت دیم در کشاورزی که با عدم بارندگی در یک سال، تمام زمینهای زیر کشت، استان ضرر می دهد... ۶. عدم وجود نمایندگان قوی در مجلس شورای اسلامی: متاسفانه این هم مشکلی است که همواره گریبانگیر استان ما بوده است. نمایندگان ما واقعاً در بعد توانایی، تخصص، ارتباط قوی با اهرمهای قدرت، به فکر منافع استان بودن، انگیزه خدمت صادقانه و قوی، سایر فاکتورها که برای اثرگذاری یک نماینده را مناسب تر می سازد، قاعدتاً برخوردار نبوده و یا در سطح بسیار پایینی قرار دارند. ارتباط نمایندگان 4 گانه استان بوشهر بین همدیگر و ارتباط موثر با دیگر مسئولین ارشد استان نیز بسیار نامطلوب و غیرشایسته است. با نگاهی گذرا به وضعیت ارتباطی نمایندگان فعلی استان با همدیگر و همچنین با مدیران ارشد استان و در رأس آنها استاندار بعنوان فرد اول مدیریت استان می توان عمق این موضوع را به خوبی درک کرد... ۷. کم لطفی مسئولین: اختصاص بودجه های بسیار کم، اندک و ناکافی برای استان و پروژه های استانی و شهرستانی، تمام شدن بودجه طرحها در نیمه کار، عدم تکمیل طرحهای ناتمام قبلی در زمانی مناسب، عدم گماردن نیروهای بومی متخصص در پستهای کلیدی استانی و شهرستانی، دخالتهای حزبی و جناحی در انتسابهای مدیریتی استان و شهرستانها و ... از دلایل دیگر عدم توسعه یافتگی استان بوشهر است. در حقیقت مسئولین کشوری و استانی ظاهراً چندان به فکر حال استان نیستند و فقط در فکر آرزوی ذخایر نفت و گاز استان هستند و دیگر کاری به خود استان ندارند... ۸. عدم اجرای طرحهای پایه ای و کلان و اشتغال زا و ایجاد طرحهای مقطعی: اکثر صنایع استان بیمار است. چون سیاستهای ایجاد این صنایع مقطعی بوده است. چون مدیران و مسئولین استان مرتباً عوض می شوند و هیچ طرح تکمیلی نمی شود. چون مدیران استانی دیدی کلان و ژرف نگر ندارند. طرحهای اجرایی بیشتر به صورت کوتاه مدت است. طرحهای مقطعی کوتاه مدت را به طرحهای سودآور و اشتغال زای بلند مدت ترجیح می دهند و هر مدیر علاقمند است که طرحهای زودبازده و حتی ضعیف را به ظاهر در دوره مدیریت خود به بهره برداری رسانده تا امتیازی مثبت برایش به حساب آید. ۹. نداشتن سیاستهای قوی صادرات - واردات : صنعت صادرات و واردات استان و در کل تجارت و بازرگانی استان که می تواند امتیاز یا استعدادی مناسب، شایسته و مطلوب برای توسعه استان باشد، با مشکلات زیادی دست به گریبان است. ۱۰. وجود قوانین دست و پا گیر گمرکی: این قوانین هم به صورت معضلی درآمده است در یکی از پستهای گذشته وضعیت رکود گمرکات استان و شهرستان دیلم را مفصلاً توضحیح دادیم. وجود تعرفه های بسیار زیاد و کوتاه مدت، توقف کالا به مدت زیاد در گمرک و قوانین زودگذار و تغییرپذیر لحظه ای باعث شده که تمامی دست اندرکاران امر تجارت و بازرگانی سردر گم شده و به سوی پدیده غیرقانونی قاچاق روی آورند. ۱۱. نداشتن شبکه حمل و نقل قوی کالا و ترانزیت آن خصوصاً نداشتن شبکه راه آهن: یکی دیگر از معضلات صنایع استان ما بوشهر، وضعیت نامناسب و نامطلوب شبکه حمل و نقل کالا و ترانزیت آن و همچنین نداشتن شبکه راه آهن که از مهمترین شبکه های حمل و نقل و ترانزیت کالاست، می باشد. بدون شک برای داشتن استانی توسعه یافته و حرکت در مسیر پیشرفت و ترقی در گام نخست توجه به زیرساختهای اساسی و اصلی و از مهمترین آنها خطوط ارتباطی استان با دیگر نقاط کشور و خارج از کشور است. در صورت داشتن شرایط مساعد به لحاظ مسیرهای ارتباطی 3 گانه، هوایی- دریایی- زمینی و همچنین ریلی می توان دستیابی به پله های توسعه و ترقی را امیدوار بود. ۱۲. مهاجرت نیروی تحصیلکرده و کارآمد استان به کشورهای خارج یا شهرهای خوش آب و هوا: فقر اقتصادی و فرهنگی، نبود مراکز و تأسیسات صنعتی، نداشتن آب و هوای خوب و شرایط بد آب و هوایی و دیگر عوامل باعث شده اند که نیروهای تحصیلکرده و کارآمد استان از استان خارج شده و خلاء ناشی از خروج آنها به خوبی در وضعیت استان مشهود است. ۱۳. عدم فعالیت مسئولین کشوری و استانی در بالا بردن فرهنگ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی استان. ۱۴. کمبود شدید مراکز کارآفرینی و صنایع و تاسیسات اشتغال زا و هدایت جوانان به سوی کارهای کاذب و نامناسب. ۱۵. عدم توانایی استان در استخراج معادن و استفاده از ظرفیتها و منابع طبیعی استان. در هر صورت استان بوشهر به لحاظ توسعه یافتگی در وضعیت مطلوبی نیست، هرچند امروزه گامهایی کوچک و اندک برداشته شده است، (نباید فقط به پروژه ملی و کشوری منطقه اقتصادی انرژی پارس جنوبی به عنوان محوریت توسعه استان بوشهر نگریست) همت های بزرگ و تلاشهای فراوان نیاز است تا بتوان از وضعیت نامطلوب فعلی به وضعیتی مطلوب تر در جهت قرار گرفتن در مسیر توسعه گام برداشته شود... -------------------------------------------------------------------------------- عوامل توسعه نیافتگی استان بوشهر و شهرستان دیلم.... در این پست و احتمالاً چند پست آینده قصد داریم برای روشن شدن ذهن خوانندگان وهمشهریان عزیز با مفهوم توسعه، علل و عوامل عدم توسعه یافتگی استان بوشهر و شهرستان دیلم و مقولات مرتبط با موضوع توسعه مطالبی عنوان داشته و سعی در بررسی موانع توسعه یافتگی در استان بوشهر خواهیم داشت.... پس با ما همراه باشید... برای روشن شدن مفهوم عدم توسعه یافتگی استان بوشهر و به تبع آن شهرستانهای استان و از جمله آنها شهرستان خودمان دیلم ابتدا باید خود کلمه توسعه را مد نظر قرار دهیم و معنا و مفهومی از آن ارائه دهیم. توسعه یعنی : پیشرفت یعنی:حرکت رو به جلو، یعنی: دستیابی و استفاده از تکنولوژی روز، یعنی: کنار گذاشتن روشهای قدیمی و سنتی، یعنی: دستیابی به اهداف و غایات مطلوب از طریق افزایش و بازدهی تولید و همچنین بهبود در وضع نهادها و دستیابی به یک سیستم موزون و هماهنگ به طوری که بتوان بر شرایط نامساعد فائق آمد و آن را برطرف کرد. توسعه در زمینه های مختلفی مورد بررسی قرار می گیرد که مهمترین آنها عبارتند از: توسعه اقتصادی- توسعه سیاسی- توسعه فرهنگی و ... تاریخ گذشته استان بوشهر و شهرستانهای این استان تاریخی را که مورد مطالعه قرار می دهیم. یک سوال و پرسش اساسی ذهن همه مطالعه کنندگان را به خود معطوف می دارد: سوال اساسی: چرا استان بوشهر با این قدمت تاریخی درخشان و روشن که روزگاری از مراکز پُررونق اقتصادی، تجاری، بازرگانی و محوریت بخشی از تحولات سیاسی، اجتماعی کشور ایران بوده است، امروز اینچنین با محرومیت دسته و پنجه نرم کرده و در نبود امکانات و عدم توسعه یافتگی با مشکلات متعدد و بسیار مواجه شده است؟ تا جائیکه تا چند سال گذشته از جمع تمام استانهای کشور در زمینه پیشرفت صنعتی رتبه آخر را کسب کرده است؟ راستی موانع و محدودیتهای عدم توسعه یافتگی این استان غنی و سرشار از استعدادهای طبیعی و انسانی( اعم از منابع گاز، نفت، پتروشمی، شیلات، تجارت و بازرگانی، نیروی انسانی مستعد و ...) چیست؟ برای آشنایی با موانع فراروی توسعه یافتگی استان بوشهر با هم برخی از مهمترین موانع موجود را مرور کرده و از خوانندگان و همشهریان گرامی می خواهیم که با توجه به دیدگاههای خود سایر عوامل مذکور را که ممکن است در امر توسعه نیافتگی استان بوشهر دخیل و موثر بوده و از قلم افتاده و یا به آن اشاره نشده باشد را برایمان بنویسند.... برگرفته از و.بلاگ ماهرويان

خاطره

خیلی دوست داشتم فارغ از هیاهوی عصر آهن و بتن ، بدون سر و صدای کولر و تلویزیون و زوزه یخچال و فریزر ، شبی را بر پشت بام خانه پدری ، رو به ساحل دریا به صبح برسانم و بدور از نور خیره کننده لامپ های فلورسانس و چراخهای بخار جیوه و سدیم ، بجای خیره شدن به لامپک های سبز و قرمز و زرد مانیتور ، DVD ، ویدئو CD و ... با سو سوی ستارگان به خواب فرو بروم که خوشبختانه این آرزو بر خلاف بیشتر آمال و آرزوهایم برآورده شد . آن شب بعد از حدود دو دهه ، بار دیگر یک خواب تابستانی خارج از جهار دیواری اطاق را تجربه نمودم . آخ چه کیفی دارد لمیدن بر بستری که از ابتدای غروب روی تخت سیمی « پشت فصیل » گسترده شده باشد و آرام آرام با نوازش سر انگشتان نسیم شبانه « دریا به ساحل » خنک ، خنک گشته و پذیرای تن خسته تو باشد . یادش بخیر ، قدیم ها وقتی که خورشید بیرحم جنوب بعد از ساعت ها پرتو افشانی ، همچون گویی آتشین به آرامی در بیکران دریا فرو می رفت و سرد می شد ، مادران راه پله های خشتی را می پیمودند و گام بر بام های گاه گلی می گذاشتند ، و سقف های چندلی با اولین قدم در زیر پاهایشان به رقص در می آمد ، آنها در پشت بام ، زیر اندازها را پهن می کردند تا در امتداد شب ، گرمای ذخیره شده در لابلای کُرک و پشم و پنبه زیر اندازها ، تشک ها ، بالش ها ، ملحفه ها و ... کم کم از وجود آنها زدوده شده و برای ما که ساعتی بعد با تنی خسته و خاک آلود از یک بازی شبانه خویش را بر روی آن ولو می کردیم محیطی خنک و آسوده فراهم باشد . آری آن شب من فارغ از هیاهوی اطراف و بی توجه به تماشای بازی فوتبال رئال مادرید و بارسلونا ، ساعت 30/22 کولر و تلویزیون و تمام مظاهر عصر تکنولوژی را ترک کردم تا نقبی به خاطرات گذاشته ام بزنـــــــم . وقتی که تن خسته و فرسوده را به تشک کهنه و قدیمی خود که سالها بلااستفاده مانده بود رساندم و « دل بالا » به آسمان پر ستاره خیره شدم به یکباره ساعت زمان به عقب برگشت و دلتنگی هایم به اوج خود رسید ، اینجا بود که اشک در چشمانم حلقه زد ، من در آن زمان انتظار شنیدن صدای سرفه های بو مختار و خُر و پف های کل صفر را داشتم و گوشم را برای درک صلوات های مکرر بو علی آماده می کردم ، منتظر بودم مادر بزرگم قصه « غولک و بو طالب و نمکی و دیو سرگردان » را برایم تعریف کند و می خواستم دستهایم را بالا برده و از آسمان زلال تابستان که همچون چشمان « غزال » صاف و شفاف بود ستاره بچینم ، دنبال ماه و زهره می گشتم و دُب اکبر و اصغر را جستجو می کردم . در آن شب آسمان و ستارگان راه شیری چنان به من نزدیک بودند که گرمیشان را احساس می کردم و دستانم ، البته دستان دوران کودکیم در « غاله های کهکشان » ستاره صید می کرد . در آن شب و در آن مکان دیگر در رویاهایم اثری از « هری پاتر ، ارباب حلقه ها و یانگوم » وجود نداشت و کابوس گودزیلا و خون آشام قرن را نمی دیدم . آن شب بر خلاف عرف معمول زود تر از همیشه به بستر رفتم و با زمزمه دلنشین نسیم خوابم برد ، همه رویاها برایم زیبا و با طراوت بود و حتی بیداریم نیز با بیدار شدن در چهار دیواری اطاق و زیر باد مستقیم کولر گازی تفاوت داشت ، چون آنجا مجبور نبودم با تیت ، تیت ساعت رو میزی و یا زنگ دلخراش موبایل متوجه ظهور صبح شوم و هنوز هم می شود بر پشت بام اذان صبح را با صدای « بو رضالو » شنید و بدون احساس « خُردِ کوُلی » از رختخواب جدا شد ؟! چشمانم را گشودم ، اولین انوار صبح در مشرق هویدا بود ، ناخودآگاه بفکر افتادم که « میدارم » را بردارم و برای صید « خطیروک » روانه خور جن شوم و با خود گفتم که « بَل بَل » گرم با چای شیرین را همین الان صرف کنم یا بعد از برگشتن از ماهیگیری ؟! امّا وقتی به خود آمدم و هوشیاری به من دست داد فهمیدم که نه خبری از میدار است و نه بَل بَل گرم و بیچاره من می بایست به همان چای فلاسکی و نان سوخته یا خمیری « مهدی » اکتفا می نمودم ؟! بالاخره زمان برخاستن و ترک رختخواب فرا رسید چرا که روی پشت بام نمی شود تا دیر وقت خوابید و خورشید ابداً این مجال را به تو نخواهد داد و با شلاق نور و گرمایش مجبور به ترک بستر می شوی ، اصلاً اگر هم خیلی لج باز باشی ، از ترس اینکه همسایه ها تو را ببینند که تا لنگ ظهر خواب مانده ای ، مجبوری « مُل خِلکی » پشت بام را ترک نمایی ، چون در صورت مشاهده تو متهم به بیکاری ، بی عاری و بی خاصیتی هستی . و من در آن شب رویایی با نوازش نسیم « دریا به ساحل » ، بوی سک ماهی ، یاد قصه های ننه علی و رویاهای پری کوچک ، بخواب رفتم و با صدای اذان حاج منصور بیدار شدم و تا چشم گشودم و بخود آمدم ، باز روز از نو و روزی از نو ، صدای زوزه کولر گازی بود و فرفر پنکه سقفی ، بوی صابون میوه ای بود و خوشبو کنندهای شیمیایی و بیاد آوردن اوضاع سیاسی روز و اتمام کارت سوخت ماشین و دیدن قیافه های تکراری ...... برگرفته از نوشته اقاي كرامت الله طاهري

تبريك حلول ماه رمضان

حلول ماه مبارك رمضان بر ملت ايران مباركباد رمضان كريم

شعبان- رمضان

روزهاي اخر ماه شعبان را سپري مي كنيم و انشا الله به استقبال رمضان المبارك مي روم- اميد انكه دميدن روح الهي انسانترمان كند

سلام

با استفاده از دنياي مجازي ارتباطات، سيري در گذشته خود مي كنيم- برگزيدن اين عنوان براي وبلاگ بمنظور تعيين مشخصه اي از وابستگي و تعلق به ديار ديلم در استان بوشهر است